منتخبی از شعر شاعران

منتخبی از شعر شاعران معاصر ای چرخ و فلک دوندگی ما را کشت / بر درگاه خالق بندگی ما را کشت این زحمت روزگار ، این منت خلق ، ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت + آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در ِ این خانــه ندانــم به چه ســودا زد و رفت خـواســت تنهــایی مـا را بــه رخ مــا بکشــد تنــه‌ای بر در ِ این خــانه ی تنهــا زد و رفت هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ خدا رحمتش کنه   این شعر همیشه برام می خواند چنين گفت روزي به پيري جواني  كه چون است با پيريت زندگاني  بگفتا در اين نامه حرفي است مبهم كه  معنيش جز وقت پيري نداني  تو به كس توانايي خويش گويي  چه مي پرسي از دورة ناتواني متاعي كه من رايگان دادم از كف تو گر مي تواني مده رايگاني   + نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸ | نظرات كوك كن ساعتِ خویش !                 اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر                           دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است  كوك كن ساعتِ خویش !              كه مـؤذّن ، شبِ پیـش                           دسته گل داده به آب                                  . . . و در آغوش سحر رفته به خواب  كوك كن ساعتِ خویش !              شاطری نیست در این شهرِ بزرگ                                        كه سحر برخیزد                                     شاطران با مددِ آهن و جوشِ

شیرین                                                         دیر برمی خیزند  كوك كن ساعتِ خویش !                       كه سحر گاه كسی                          بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست                              كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی  كوك كن ساعتِ خویش !              رفتگر مُرده و این كوچه دگر                           خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است  كوك كن ساعتِ خویش !              ماكیان ها همه مستِ خوابند                           شهر هم . . .                                  خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند  كوك كن ساعتِ خویش !              كه در این شهر ، دگر مستی نیست                   كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد                             از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی  كوك كن ساعتِ خویش !              اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،                               و در این شهر سحرخیزی نیست    نه…سرمایمان از زمستان نبود  بجز ما کسی زیر باران نبود  زمان روی یک سیب آغازشد  ولی سیب آغاز انسان نبود  خداخوردن سیب رامنع کرد  خدا آن زمان ها مسلمان نبود  خدا دید ما دوستدار همیم  که از خلقت خود پشیمان نبود  اگر لذت با تو بودن نداشت  چنین خوردن سیب آسان نبود  خدا راند ما راشبی از بهشت  بهشتی که اندوه درآن نبود  زمین ذره هایی پر از درد داشت  فقط آدم این گوشه مهمان نبود  خیابانی اول خدا آفرید که جمعیت آن فراوان نبود  بجز ما که درآن قدم می زدیم  کسی عابرآن خیابان نبود  دل آدم آن وقت ها غصه داشت  ولی غصه اش قحطی نان نبود  وحالا به خاطر می آریم ما  زمانی که زنجیر وزندان نبود  زمانی که هنگام مجرم شدن  بجز سیب دردست انسان نبود کردی + نوشته شد | نظرات  اصلا بازی قشنگی نیست تو چشم میذاری، من قایم میشم ………اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی +   نگاهت سايه سار مهرباني است صدايت شعله اي از همزباني است در اين هنگامه و صحراي آتش …… نشستن در كنارت آسماني است صدايم در حضورت شوق پرواز سكوتت مي دهد آرامشم باز دلم گرم است گرم ِ با توبودن نشستن با تو و از تو سرود  | نظرات آدمك آخر دنياست بخند.. آدمك مرگ همين جاست بخند… آن خدايي كه بزرگش خواندي … به خدا مثل تو تنهاست بخند … دست خطي كه تو را عاشق كرد … شوخي كاغذي ماست بخند… فكر كن درد تو ارزشمند است.. فكر كن گريه چه زيباست بخند… صبح فردا به شبت نيست كه نيست… تازه انگاه كه فرداست بخند… راستي آنچه كه يادت داديم … پر زدن نيست كه در جاست بخند… آدمك نغمه اي آغاز نخوان … به خدا آخردنیاست بخند + نوشته شد  نظرات درست متر کن , آدمها همقد خودشانند نه همقد تصورات تو.. +   | نظرات دیگر گذشته آن زمانی که فقط یک بار از دنیا می رفتی؛ حالا یک بار از شهر میروی… یک بار از دیار می روی… یک بار از یاد می روی… یک بار از دل می روی… ………یکبار از دست می روی… و هنوز از دنیا نرفته ای … +

  نظرات هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی ز سر موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم”   قیصر امین پور +   | نظرات غم زمانه خورم یا فراق یار کشمبه طاقتی که ندارم کدام بار کشمنه قوتی که توانم کناره جستن از اونه قدرتی که به شوخیش در کنار کشمنه دست صبر که در آستین عقل برمنه پای عقل که در دامن قرار کشمز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیستجفای دوست زنم گر نه مردوار کشمچو می‌توان به صبوری کشید جور عدوچرا صبور نباشم که جور یار کشمشراب خورده ساقی ز جام صافی وصلضرورتست که درد سر خمار کشمگلی چو روی تو گر در چمن به دست آیدکمینه دیده سعدیش پیش خار کشم   +  | نظرات من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است . . . +  نظرات پير خرد يك نفس آسوده بود، خلوت فرموده بود كودك دل رفت و دوزانو نشست ، مست مست. گفت: تو را فرصت تعليم هست؟ گفت: هست. ……گفت: كه اي خسته ترين رهنورد ، سوخته و ساخته گرم و سرد ،بر رخت ازگردش ايام گرد،  چيست برازنده بالاي مرد؟ گفت :درد. گفت: چه بود اي همه دانندگي ،  راست ترين راستي زندگي؟ پير كه اسرار خرد خوانده بود،  سخت در انديشه فرومانده بود. ناگهان از شاخه اي افتاد برگ گفت : مرگ … + نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 17:32 توسط ashkanzegond  | نظرات خستم از لبخند اجباری خستم از حرفهای تکراری خستم از لبخند اجباری خستم از حرفهای تکراری خسته از خواب فراموشی ،زندگی با وهم بیداری این همه عشق های کوتاه و این تحمل های طولانی خانه آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته‌های پیشین دی ۱۳۹۲ مهر ۱۳۹۲ شهریور ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ مهر ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ فروردین ۱۳۹۱ اسفند ۱۳۹۰ بهمن ۱۳۹۰ دی ۱۳۹۰ آذر ۱۳۹۰ آبان ۱۳۹۰ مهر ۱۳۹۰ شهریور ۱۳۹۰ مرداد ۱۳۹۰ تیر ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ فروردین ۱۳۹۰ اسفند ۱۳۸۹ بهمن ۱۳۸۹ دی ۱۳۸۹ آذر ۱۳۸۹ آرشيو BLOGFA.COM

شعر احساسی + زیباترین اشعار عاشقانه ❤️ از شاعران معاصر ایران

در این بخش منتخب اشعار عاشقانه ❤️ شاعران معاصر ایرانی را گردآوری گرده ایم. این شعر های احساسی از بهترین غزل سرایان معاصر هستند و حال و هوای عاشقانه دارند.

شعر عاشقانه احساسی

تو را دوست دارم
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند

احمد شاملو

***

با خدا بايد بنشينيم دو تايي

دور ميزي ترجيحا گرد

متقاعدش کنم که تنهايي چقدر درد بزرگي ست

تا لبخند بزرگي شايد

بر صورتِ گرد ِ زمين نقاشي کند

من نمک پرورده ي زخم هاي از آشنا خورده

آنقدر با خرابي اين گريه ساخته ام

که هر کنج اين خانه

از دست ديده ام ، درياست

سيد علي

تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گه گاهی تو هم از من کنی یادی

***

دوبیتی کوتاه و عاشقانه شهریار

د‌ل های ما که به هم نزدیک باشن
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن‌ های دور میترسم

شعر عاشقانه شاملو
کار دیگری نداریم
من و خورشید
برای دوست داشتنت بیدار می‌شویم
هر صبح
شعر نو احمد شاملو
***
دلنوشته کوتاه احساسی
گنجشکاني که رد تو را ديروز
درخت به درخت
و خيابان به خيابان
دنبال کرده‌اند
خدا مي‌داند چه ديده‌اند
که جيک‌شان ديگر در نمي‌آيد
عباس صفاری

این مطالب را هم ببینید

جملات و اشعار

شعر تحویل سال نو + متن و جملات زیبای بهار و آغاز سال جدید

جملات و اشعار

شعر عذرخواهی از همسر با پیام های عاشقانه کوتاه

جملات و اشعار

اشعار پنجشنبه آخر سال اموات با شعر کوتاه دوبیتی غم انگیز برای فوت شدگان

جملات و اشعار

اشعار خسرو گلسرخی و مجموعه شعر زیبا از این شاعر

جملات و اشعار

شعر سنگ قبر عشق و همسر با اشعار غم انگیز احساسی

جملات و اشعار

اشعار مهستی گنجوی با مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر زن

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s