عرفان و آیین بهائی

  • مهر 25, 1398
نگارنده: موژان مؤمن
ترجمه: حوریوش رحمانی
مقدّمه

در این گفتار چند خصوصیّت ویژه را که در بین نظام های عرفانی ادیان اعم از بودائی، مسیحیّت و اسلام مشترک است مورد مطالعه و بررسی قرار میدهیم. این خصوصیّات عبارتند از:

۱- وجود یک ساختار مبتنی بر سلسله مراتب روحانی با یک رهبر در رأس آن که او را پیشرفته ترین فرد در طریق عرفان دانسته معتقدند که او قادر به هدایت روحانی دیگران در این جهت خواهد بود همراه با شعائری مانند اطاعت و اعتراف.

۲- تأکید بر اینکه تنها با روایت و انتقال شفاهی و شخصی تعالیم و تجارب جامعه است که فرد میتواند واقعاً در مسیر روحانی پیشرفت نماید و اینکه این پیشرفت را نمیتوان از کتاب آموخت.

۳- گرایش به دیرنشینی و ریاضت.

۴- بکار بردن روش هائی که موجب تغییر حالت ذهنی و آگاهی انسان می گردد.

بر اساس نصوص معتبر دیانت بهائی، عرفان در قلب و مرکز ادیان قرار دارد. در این نوشتار دیدگاه حضرت بهاء الله را نسبت به این خصوصیّات ویژه نظام های عرفانی مورد مطالعه قرار میدهیم. به جای همگامی با روند متداول و مرسوم که تشکیلات نظام های عرفانی را به عنوان یک گروه منزوی و جدا از سایر مؤمنین منظور می نماید، حضرت بهاء الله تمامی جامعهً بهائی را به یک اجتماع عرفانی تبدیل می فرمایند. با این کار، تغییرات بزرگی نیز در ارتباط با خصوصیّاتی که در فوق به آن اشاره گردید، در زمینه رهبری جامعه بهائی و مسائلی از قبیل نقل و انتقال دانستنی ها و نحوه سازماندهی جامعه به شیوه ای کاملاً متفاوت با ادیان قبلی به وجود آورده اند. به طور خلاصه نظم اداری بهائی نه تنها در بردارنده تشکیلات یک جامعه عرفانی می باشد، بلکه دقیقاً طوری تنظیم گردیده که صرفاً عملکرد آن خود موجب پیشرفت روحانی فرد می گردد. اموری که در جامعه بهائی در جریان است نیز به همین نحو عمل می کند یعنی حداکثر فرصت پیشرفت روحانی و نحوه ارزیابی این پیشرفت و چگونگی اجتناب از خود فریبی را برای فرد فراهم میسازد

دین نقش های متعدّدی در تاریخ بشر بازی کرده است. یکی از این نقش ها این بوده که بشر را در جهت پیشرفت معنوی یاری داده و او را در تماس با جنبه روحانی وجود خود و در ارتباط نزدیکتر و بالاتری با حقیقت ماورای عالم مادّی قرار داده است. در اکثر ادیان، اقلیّتی از مؤمنین این جنبه از دین را هدف اصلی خود قرار داده و برای تلاش بیشتر در این جهت به صورت گروهی متشکّل در آمده اند. این امر موجب پیدایش رهبانیّت در مسیحیّت و آئین بودا و تصوّف در اسلام گردیده است.

در آئین بهائی، عرفان نقش اصلی پیدا کرده است. در واقع حضرت ولیّ امرالله “آن احساس عارفانه که انسان را با خدا متّحد می سازد” را به عنوان “مرکز و محور ایمان دینی”(۱) توصیف فرموده اند. به این ترتیب این احساس تقرّب به خدا هدف همـۀ بهائیان می باشد و نه فقط یک گروه اقلیّت. در این گفتار، عرفان و روحانیّت فردی(انجام اموری مانند نماز، روزه، مناجات و تفکّر جهت پیشرفت روحانی) را کنار گذاشته به جنبه اجتماعی و تشکیلاتی جامعه بهائی به عنوان یک جامعه عرفانی می پردازیم. مطلب را با نگاهی کوتاه به جامعه عرفانی اسلام یعنی اهل تصوّف و به تماس تاریخی حضرت بهاء الله با این جامعه و با صوفیان و به خصوص با دراویش که چهره ای آشنا در ایران قرن نوزدهم بودند آغاز می کنیم. سپس به بررسی خصوصیّات کلی تشکیلات نظام ها و جوامع عرفانی ادیان مختلف جهان و انتقاد حضرت بهاء الله از آنها می پردازیم. سرانجام نحوه ای را که حضرت بهاء الله جامعه بهائی را شکل داده و آن را به صورت نوع جدیدی از جامعه عرفانی ارائه فرموده اند را مورد مطالعه قرار خواهیم داد

شواهد فراوانی در دست است که حضرت بهاء الله در طول حیات خود با بسیاری از عرفای اسلام یعنی صوفیان مصاحبت و ارتباط نزدیک داشته اند. آشکارترین این شواهد به دوران بغداد مربوط می گردد، هنگامی که حضرت بهاء الله به علّت بروز اختلاف بین بابیان، بغداد را ترک فرمودند و روش زندگی درویشانه را برای خود انتخاب نموده در کوههای سلیمانیه اقامت گزیدند. دیری نپائید که ایشان به عنوان شیخ صوفیان شهرت یافتند و رهبر خالدیه (فرقه نقشبندیه) در شهر سلیمانیه از ایشان دعوت کرد که در تکیه آنها اقامت گزینند. در طی اقامت در آنجا، حضرت بهاء الله کتاب “فتوحات مکّیه” شیخ محیی الدّین عربی را که از آثار معروف عرفانی است تفسیر و تشریح فرمودند. همچنین قصیده ورقائیه را به سبک قصیده طائیه ابن فارض، عارف مشهور به رشته نظم در آوردند. گر چه بابیان بغداد موفّق شدند که حضرت بهاء الله را ترغیب به بازگشت به بغداد نمایند، ولی ایشان ارتباط خود را با صوفیان کردستان که گاهگاهی برای ملاقات ایشان به بغداد می آمدند حفظ کردند. ایشان نه تنها با فرقه نقشبندیه بلکه با قادریه نیز در تماس بودند. در طی اقامت در بغداد، چهار وادی را برای یکی از رهبران صوفی کردستان که در سلیمانیه ملاقات کرده بودند به نام شیخ عبدالرّحمن طالبانی کرکوکی، بزرگ خاندان معروف طالبانی در کردستان و رهبر صوفیان قادری کردستان نازل فرمودند. همچنین رساله هفت وادی را برای شیخ محی الدّین یکی از صوفیان قادری که به عنوان شیخ صوفیان در گیلزاردا جانشین پدرش شده بود نازل فرمودند. در این رساله،حضرت بهاء الله احاطه کامل خود را به اصطلاحات و مفاهیم اهل تصوّف آشکارا به ثبوت رسانده اند

در طی سالهای بعد نیز حضرت بهاء الله با صوفیان اعم از شیخ یا مرید در تماس بودند. چنانچه حاج رضا قلی صفا، شیخ معروف صوفی از فرقه نعمت اللّهی در استانبول به حضور حضرت بهاء الله مشرّف شد. همچنین صوفی مشهور، حاج محمّد علی پیر زاده در اسکندریه در کشتی به حضور حضرت بهاء الله رسید و حاج محمّد علی سیّاح در عکّا به زیارت حضرت بهاء الله نائل گردید. بسیاری از مأموران دولت عثمانی گرایش صوفیانه داشتند و جمعی از آنان به لحاظ خصوصیّات روحانی که در حضرت بهاء الله مشاهده می نمودند احترام خاصّی برای ایشان قائل بودند. از جمله آنها سلیمان پاشا، یکی از صوفیان قادریّه بود که هنگام اقامت حضرت بهاء الله در ادرنه، سمت فرماندار ادرنه را داشت. همچنین حضرت بهاء الله به حضرت عبدالبهاء دستور دادند که در پاسخ به درخواست صفوت پاشا، تفسیری بر حدیث “کنت کنزاً مخفیاً” که از احادیث اسلامی مورد علاقه اهل تصوّف می باشد بنگارند.

در بین کسانی که در زمان حضرت بهاء الله به شرف ایمان نائل شدند بسیاری بودند که یا صوفی بودند و یا گرایش صوفیانه داشتند. در بین این گروه خطاّط نامدار میرزا محمّد حسین مشکین قلم که یکی از صوفیان نعمت اللّهی بود، سلیمان خان که بعداً به جمال افندی معروف شد و احمد یزدی که لوح احمد عربی به نام وی نازل گردید و چندین نفر از همراهان حضرت بهاء الله از جمله درویش صدق علی، میرزا محمّد علی اصفهانی و حاج محمّد خان بلوچ را میتوان نام برد. بسیاری دیگر از پیروان بلند پایه حضرت بهاء الله یا به صوفیگری علاقه نشان میدادند و یا مدّتی به لباس درویشان در آمده بودند. از جمله این عدّه ملاّ محمّد علی زرندی، نبیل اعظم و ملاّ محمّد قائنی، نبیل اکبر بودند. همچنین تعدادی از درویشان صوفی ایرانی به دیانت بهائی ایمان آوردند که حتّی بعد از ایمانشان به زندگی درویشی خود ادامه دادند. حاج قلندر همدانی همین که به دیانت بهائی ایمان آورد درویش وار آواره دیار شد و با ملاقات با دراویش دیگر، آنان را به طریق ایمان رهنمون گردید. او چندین بار به عکّا رفت که یکبار با درویش بهائی دیگری به نام صدق علی قزوینی همراه بود(۲). حاج عبدالکریم قزوینی جوانی بیست ساله از یک خانواده ثروتمند بود که بر اثر ملاقات با حاج قلندر، هم به دیانت بهائی ایمان آورد و هم زندگی درویشی را برای خود برگزید، همه ثروت خود را رها کرد و با نام صوفیانه عارف علی، راهی دیار شد. پس از چندی اسماعیل نامی به عنوان شاگرد به او پیوست و نام صوفیانه حاج طیفور را برای خود برگزید. این دو در قلمرو عثمانی سفر میکردند تا به عکّا رسیدند. حضرت بهاء الله به حاج عبدالکریم لقب حاج مونس عطا فرمودند(۳). در بغداد این دو نفر با درویش دیگری به نام حاج توانگر ملاقات کردند و او و چند نفر از همراهانش به دیانت بهائی ایمان آوردند(۴). باین طریق آئین بهائی تدریجاً در بین دراویش گسترش یافت. به طوریکه در یک مورد شش نفر درویش به عکّا رفته به حضور حضرت بهاء الله مشرّف شدند.

به نظر میرسد که حضرت بهاء الله صوفیگری و عرفان را در جلب توجّه اهل تسنّن به آئین بهائی مؤثّر میدانستند، چه که اهل تسنّن معمولاً هر عقیده ای را که از ایران بر میخاست ناشی از شیعه گری میدانستند. این گرایش از دوران بغداد، هنگامی که چندین اثر عرفانی به سبکی صوفیانه از قلم حضرت بهاء الله نازل گردید آغاز شد. امّا در دوران عکّا بود که با راهنمائی حضرت بهاء الله، عرفای بهائی ملبّس به جامه درویشی به منظور انتشار امر در بین سنیّان عرب، ترک، هندی، به این سرزمین ها مسافرت کرده با مردم به محاوره می پرداختند تا شاید عدّه ای را به شرف ایمان نائل سازند. البتّه منبع الهام آنها رساله های چهار وادی و هفت وادی و اشعار عرفانی حضرت بهاء الله بود. از جمله کسانی که به نظر می رسد از طرف حضرت بهاء الله مأموریّت مخصوصی در این جهت داشتند عبارت بودند از حاج قلندر که پس از تشرّف به حضور حضرت بهاء الله در سرزمین های سوریه، عراق و آناطولی به سیر و سفر پرداخت(۵)، جمال افندی که از طرف حضرت بهاء الله مأمور شد که ملبّس به جامه درویشی در قلمرو عثمانی به سیر و سیاحت و تبلیغ بپردازد(۶) و بعداً دستور یافت که به همان شیوه در هند و آسیای مرکزی و جنوب شرقی آسیا به این سفرها ادامه دهد، حاج الیاهو که پس از تشرّف به حضور حضرت بهاء الله در عکّا، با لباس درویشی به کشورهای اسلامی مسافرت نمود(۷) و سیّد هاشم کاشانی که به دستور حضرت بهاء الله مدّت هفت سال ملبّس به جامه درویشی در سرزمین های عراق، سوریه و شبه جزیره عربستان به سیر و سفر پرداخت. امّا باستثنای جمال افندی که در هند و برمه به موفّقیّت هائی نائل آمد به نظر نمیرسد که بقیه موفقیّت شایانی کسب کرده باشند. حضرت عبدالبهاء بعداً این روش را ترک فرموده و به میرزا ابوالفضل گلپایگانی توصیه فرمودند که با مسلمانان اهل سنّت در دانشگاه الازهر مصر به محاوره بپردازند.

تشکیلات اجتماعی نظام های عرفانی

مشابهت هائی که در تشکیلات اجتماعی اهل عرفان در ادیان مختلف میتوان ملاحظه نمود عبارتند از:

۱- وجود یک ساختار مبتنی بر سلسله مراتب روحانی با یک رهبر که او را پیشرفته ترین فرد در طریق عرفان دانسته معتقدند که او قادر به هدایت دیگران در این طریق می باشد. یکی از خصوصیّات اصلی عرفان در ادیان جهان اینست که معمولاً منتهی به ظهور نوعی تشکیلات بر اساس سلسله مراتب روحانی می گردد. در فرقه “تراوادا” و یا اکثر فرق “ماهایانا” از آئین بودا، پیمودن طریق روحانی تنها در صومعه و زیر نظر و با راهنمائی یک راهب کل انجام میشود. در بسیاری از شاخه های آئین هندو، عرفان واقعی تنها تحت قیمومیّت یک رهبر روحانی(گورو) امکان پذیر است. اطاعت مطلق از دستورات او ضروری است. در مسیحیّت روش سنّتی اهل عرفان این بود که به یکی از طرق رهبانیّت مانند “فرانسیسکن” یا “کرملایت” بپیوندند. این گروه ها غالباً بر لزوم انضباط و اطاعت از رهبر روحانی تأکید داشتند. عرفان اسلامی یا صوفیگری شامل طرق متعدّدی است که هر یک از آنها دارای شیخ (با عنوان پیر یا مرشد) می باشند. این اعتقاد که پیشرفت در طریق عرفان تنها زیر نظر و با هدایت یک رهبر یا شیخ امکان پذیر است با این ضرب المثل که “هر کس که شیخ ندارد، شیطان شیخ اوست” مورد تأکید قرار گرفته است.

یکی از جنبه های روابط مولا و مرید بر این باور استوار است که اعتراف به گناهان باعث می شود که فرد از نظر عاطفی و روانی در مقابل مولای خود عریان و بی پوشش قرار بگیرد. این رسم یکی از مهمّ ترین آداب طرق رهبانیّت و عرفان در مسیحیّت است، ولی در اسلام نیز در بین اهل تصوّف دیده میشود. جنبه دیگر تسلیم و اطاعت محض از ناحیه مرید نسبت به مولا می باشد. مثلاً به خاک افتادن مرید در مقابل مولا امری کاملاً عادی است. مقرّراتی که رفتار مریدان را به خصوص در مقابل مولا تعیین می نماید خود جزوی از آداب عرفانی در بین فرقه های مسیحی، صوفی و بودائی می باشد. در اینجا یک متن نمونه از نوشته های صوفیان درباره روابط بین مولا و مرید نقل می گردد:

” این رابطه نوآموز را از آشوب دنیوی به پناهگاهی که حضور و حمایت روحانی مولا فراهم می سازد جلب می نماید. امّا نیل به این هدف مستلزم دو شرط است اوّل اعتراف و دوّم اطاعت از راهنمائی های مولا”.(۸)

۲- تأکید بر اینکه فقط از طریق روایت و انتقال شخصی و شفاهی تعالیم و تجارب جامعه است که فرد می تواند واقعاً در طریق روحانی پیشرفت نماید و اینکه عرفان را نمی توان از کتب فرا گرفت. این اصل در بین عرفا و طرق عرفانی از بودائی و هندو گرفته تا اسلام و مسیحیّت وجود دارد. مثلاً “هونن”، رهبر ژاپنی و پایه گذار مکتب جودوی بودائی می گوید:

“کسی که اصول جودو را از کتاب فرا می گیرد بدون اینکه دستورات شفاهی دریافت دارد از فرا گرفتن اصولی که او را به “اوجو” (تنویر افکار) میرساند محروم می گردد.”(۹)

همه طرق عرفانی تا حدّی اسرار آمیز هستند، چه که به راز یا علم یا خردی معتقد هستند که آن را تنها از راه فرقه خود قابل انتقال میدانند. در واقع حتّی در درون یک فرقه گاهی گروه نخبه ای هستند که یک دایره درونی را تشکیل میدهند و معتقدند که دسترسی کامل به این علم عرفانی دارند، در حالیکه افراد خارج از این دایره تنها از طریق ارتباط با این دایره درونی به کسب فیض و برکت نائل می گردند. باین ترتیب معمولاً یک گروه نخبه مشخّص در این مرام های عرفانی وجود دارد. این حالت توسّط Frithjof Schuon (۱۹۸۸- ۱۹۰۷)‎، فیلسوف آلمانی، چنین توصیف شده است:

“گر چه اسرار روحانی از نظر تعریف و به خاطر طبیعت خاص خود به نخبگان خردمند اختصاص دارد که تعدادشان محدود است ولی ناچار ملاحظه می شود که این گونه تشکیلات همیشه تعداد نسبتاً زیادی عضو دارند که جمع مریدان را تشکیل میدهند … این امر به تمایزی بین برادری در بین دایره درونی و برادری در بین دایره بیرونی که اعضای آن به ندرت از طبیعت واقعی سازمانی که به آن تعلّق دارند واقف هستند می انجامد …”(۱۰)

اهل عرفان معمولاً این اسرار یا علم روحانی را به مؤسّس مذهب خود نسبت میدهند، گاهی می گویند که این یک تعلیم مخفی است که مؤسّس به کسانی که آمادگی شنیدنش را داشته اند منتقل نموده و یا اینکه در عالم رؤیا یا مکاشفه به آنان القاء نموده است.

۳- گرایش به دیر نشینی یا ریاضت

از آنجائی که مسلک های عرفانی دنیا و گرایش های دنیوی را مانعی بر سر راه هدف خود می دانند بنابراین سعی می کنند که خود را از جهان منزوی سازند. در تشکیلات رهبانیّت معمولاً مقرّرات در مورد نحوه رفتار مریدان وجود دارد که آنها ملزم به پیروی از آن هستند. این مقرّرات معمولاً شامل دوران انزوا، تقلیل سخن یا اجتناب از صحبت کردن، خودداری از فعّالیت های جنسی و کاهش کلّی روابط بشری می باشد. حتّی در اسلام هم که رهبانیّت منع شده، اهل عرفان معمولاً عزلت گزیدن (در خانقاه، تکیه یا زاویه) را رعایت می نمایند که شباهت زیادی به دیر نشینی دارد.

۴- به کار بردن روش هائی که موجب تغییر حالت ذهنی انسان می گردد

متداول ترین نوع این روش ها تکرار آهنگ دار یک کلمه یا ورد (بنام مانتارا یا ذکر) می باشد که معمولاً با تنفّس موزون و منظّم نیز همراه است و موجب تنفّس بیش از حدّ و نهایتاً منتهی به تجربه جذبه و خلسه می گردد. در واقع این حالت جذبه و خلسه موجب تغییر حالت ذهنی انسان میشود که غالباً توسّط کسانی که این حالت را تجربه می کنند به عنوان یکی شدن با جهان توصیف می گردد. باین ترتیب این روش نظریه وحدت وجود را که اهل عرفان به آن معتقدند تقویت می نماید.

۵- اخلاق، قانون و اتّحاد

خصوصیّات دیگری نیز وجود دارد که از مختصّات نظام های عرفانی به شمار نمی رود ولی در طی تاریخ در اسلام دیده شده و چون مورد توجّه خاصّ حضرت بهاء الله بوده است در اینجا به آن اشاره می گردد. در تاریخ اسلام گرایش به سوی عرفان را میتوان ملاحظه نمود. ابتدا عارفان افراد صرفاً پرهیزکار و با تقوائی مانند حسن البصری و رابعه بودند (هر دو در قرن هشتم میلادی می زیستند) که اشتیاق فراوانی به ارتباط نزدیک با خدا داشتند. هر چند که این افراد احتمالاً شاگردانی نیز داشتند که به آنها دستورات اخلاقی میدادند، ولی هرگز سعی نکردند یک فرقه یا یک جامعه مذهبی بوجود بیاورند. بعداً در قرون دوازدهم و سیزدهم با شکل گیری تشکیلات روحانی مرامهای مهمّ صوفی مانند قادریه و رفاعیه، عرفان اسلامی صورت رسمی تری پیدا کرد. اگر چه از نظر اصول، هر رهبر بعدی می بایستی توسّط رهبر قبلی با توجّه به مقام روحانی و قدرت رهبریش انتخاب گردد، ولی در عمل رهبری اکثر فرقه های صوفی ارثی شد. تا قرن پانزدهم این فرقه ها شروع به پایه گذاری آدابی مانند تکرار ورد، تنفّس موزون و آواز و رقص صوفیانه (سماع) نمودند. به نحو روز افزونی توجّه از پیشرفت روحانی فردی به آداب و شعائر گروهی (که اغلب به تغییر سطح آگاهی و حالت خلسه می انجامید) و همچنین احترام و تکریم مقدّسین و مقابر مقدّسه و معجزه و شفا دادن یعنی رفتاری که این فرقه ها را مردم پسند مینمود ولی با هدف اصلی عرفان ارتباطی نداشت جلب گردید. به عبارت دیگر عمق روحانی فدای نمایش ظاهری و احساسات سطحی گردید.

در چند دین و به خصوص در اسلام، گرایشی به انحطاط اخلاقی در بعضی از افراد که طریق عرفان را طی می کردند ملاحظه شده است. این افراد گمان میکردند که به خاطر انجام تمرینهای روحانی و انضباط خاصّ، به مقام بالائی از عرفان نائل شده اند و باین ترتیب خود را برتر از قوانین دینی می دانستند و در نتیجه گاهی به رفتاری که از نظر اخلاقی نامناسب و سرزنش آمیز بود تنزّل پیدا می کردند.

در شکل گیری ادیان، گرایش عرفانی همیشه با سایر گرایش ها مانند آداب پرستی مذهبی و رعایت قوانین دینی در اصطکاک قرار گرفته است. در ادیان غربی، آداب پرستان مذهبی معمولاً کسانی را که در طریق عرفان سالک بوده مورد حمله و انتقاد قرار داده اند. با این ترتیب نقطه ضعف دیگر گرایش های عرفانی در ادیان ایجاد تفرقه و اختلاف در دین بوده است.

هنگامی که حضرت بهاء الله برای ارائه تعالیمی در جهت رفع مشکلات روحانی بشریّت ظاهر شدند، به بنا نهادن جامعه ای که امکان رشد روحانی افراد را میسّر سازد توجّه خاصّ مبذول فرمودند. ایشان در تجزیه و تحلیل های خود به نقاط ضعف تشکیلات عرفانی ادیان جهان اشاره فرموده اند.

انتقاد حضرت بهاء الله از مسلک های عرفانی موجود

حضرت بهاء الله در آثار خود، همه خصوصیّت های ویژه نظام های عرفانی را که در فوق به آن اشاره شد مورد انتقاد قرار داده اند. ایشان چهار چوب های تشکیلاتی و رهبری مذهبی مختلفی را که در آن زمان وجود داشت مورد مطالعه قرار داده و هیچ یک را برای نیل به هدف خود که ایجاد یک جامعه دینی عرفانی بوده مناسب نیافته اند.

۱- ساختار رهبری و سلسله مراتب روحانی

در آثار حضرت بهاء الله در مواضع متعدّد، همه انواع رهبری مذهبی مورد انتقاد قرار گرفته است. تجزیه و تحلیل ایشان از این نوع رهبری به شرح ذیل است:

“در همه اوقات سبب سدّ عباد و منع ایشان از شاطی بحر احدیّه علمای عصر بوده اند که زمام آن مردم در کف کفایت ایشان بود و ایشان هم بعضی نظر به حبّ ریاست و بعضی از عدم علم و معرفت آنان را منع می نمودند چنانچه همه انبیاء باذن و اجازۀ علمای عصر سلسبیل شهادت را نوشیدند و به اعلی افق عزّت پرواز نمودند … به این ایّام محدوده فانیّه قانع شدند و از ملک لایفنی باز ماندند”(۱۱)

گر چه حضرت بهاء الله تأیید می فرمایند که در گذشته، هنگامی که اکثریّت مردم بیسواد بودند و هیچگونه نظام اجتماعی کاملی بر جوامع حکمفرما نبود، وجود رهبران مذهبی و کسانی که در امور دینی تخصّص داشتند لازم بود، ولی به فرموده ایشان آن مرحله از تاریخ بشر اکنون سپری گشته است. در این زمان که همه مردم قادر به تحصیل علم و کسب معارف هستند و میتوانند خود کتب مقدّسه را مطالعه نمایند، این نوع رهبری تغییر یافته، چه که جنبه منفی آن بر جنبه مثبت پیشی گرفته است.

همچنین حضرت بهاء الله توضیحاتی درباره بعضی آداب خاصّ که جزئی از روابط مولا و مرید را تشکیل میدهد ارائه می فرمایند. ایشان علاوه بر لغو رهبری مذهبی پیشوایان عرفانی و ردّ پیروی از آنان، اعتراف به گناهان از ناحیه یک انسان در مقابل انسانی دیگر و یا حتّی یک گروه را نهی فرموده اند. در این مورد می فرمایند:

“همچنین این اقرار نزد خلق سبب حقارت و ذلّت است و حق جلّ جلاله ذلّت عباد خود را دوست ندارد.”(۱۲)

۲-نقل و روایت شفاهی و وجود علم روحانی مرموز:

در مورد نقل و روایت شفاهی آثار مقدّسه و اعتقاد به علم روحانی مرموز که در اغلب نظام های عرفانی سنّتی در درجه اوّل اهمیّت قرار دارد، حضرت بهاء الله آن را جنبه ای از انتقاد کلّی خود از رهبری مذهبی قرار داده اند. تأکید بر روایت و نقل شفاهی مسائل روحانی غالباً مقدّمه ایست برای بالا بردن مقام و تثبیت موقعیّت رهبر مسلک عرفانی. امّا این سنّت و روابط خاصّ مولا و مرید به خاطر آنکه به تقلید کورکورانه و پیروی از مولا و در نهایت به توقّف روحانی می انجامد نیز از ناحیه حضرت بهاء الله محکوم گردیده است. این روش روحیه تحقیق و جستجو را که لازمه عرفان است نفی می نماید. می فرمایند: “ای برادر من در این مراتب از روی تحقیق سیر نما نه از روی تقلید” (۱۳) همچنین فساد و تباهی اسلام را ناشی از معتبر شمردن نقل قولهای شفاهی از سخنان حضرت محمّد می دانند.

در مورد علم روحانی مرموز که در اکثر نظام های عرفانی بر آن تکیه میشود، حضرت بهاء الله اشاره می فرمایند که در این زمان، همه علوم روحانی و راهنمائی هائی که جهت عرفان لازم می باشد به طور آزاد و آشکار در دسترس همگان قرار دارد. بنابراین همه اظهارات مبتنی بر وجود علم روحانی مرموز را باید با سوء ظن تلقّی نمود.

“و منهم من یدعی الباطن و باطن الباطن قل یا ایّها الکذّاب تالله ما عندک انّه من القشور ترکناها لکم کما تترک العظام للکلاب …”(۱۴)

(ترجمه مضمون: و در بین این مردم کسانی هستند که مدّعی علم باطن و علم پوشیده تر از آن هستند به آنها بگو ای دروغ گویان نزد شما چیزی نیست جز پوست که برای شما گذاشته شده مثل استخوانی برای سگ.)

کسانی که مدّعی بودند برای درک حقایق روحانی علم مرموز خاصّی مورد نیاز است حتّی با شدّت بیشتری مورد اعتراض قرار گرفته اند. مثلاً حضرت بهاء الله میرزا کریم خان کرمانی، رهبر شیخیّه را که فلسفه عرفانی به طرفدارانش می آموخت مورد اعتراض قرار داده محکوم کرده اند. می فرمایند که کتاب کریم خان کرمانی به نام “ارشاد العوام” (هدایت نادانان) را ملاحظه فرموده و “از این اسم رائحه کبر و غرور استشمام شد که مردم را عوام و خود را عالم فرض نموده”(۱۵). بخصوص حضرت بهاء الله کریم خان کرمانی را به خاطر آنکه دانستن حدود بیست علم مبهم و پیچیده را شرط درک و فهمیدن معراج (یعنی شبی که می گویند حضرت محمّد با جسم عنصری به آسمان صعود نمود) دانسته است، مورد انتقاد قرار داده اند. معراج یکی از وقایع مهمّ حیات حضرت محمّد است و اهل تصوّف همیشه آن را نمونه ای از صعود روحانی به سوی خداوند و تقرّب به درگاه الهی میدانند. می فرمایند:

“ملاحظه شد که قریب بیست علم او ازید شرط معرفت معراج نوشته اند و همچو مستفاد شد که اگر نفسی این علوم را درست ادراک ننموده باشد به معرفت این امر عالی متعالی فائز نگردد و از جمله علوم علم فلسفه و علم کیمیا و علم سیمیا را مذکور نموده و ادراک این علوم فانیۀ مردوده را شرط ادراک علوم باقیۀ قدسیّه شمرده سبحان الله … بر هر صاحب بصیرتی واضح و هویداست که اینگونه علم ها لم یزل مردود حق بوده و هست و هیچگونه علومی که مردود است نزد علمای حقیقی، ادراک آن شرط ادراک معراج نمی شود با آنکه صاحب معراج حرفی از این علوم محدودۀ محجوبه حمل نفرموده و قلب منیر آن سیّد لولاک از جمیع این اشارات مقدّس و منزّه بوده … والله هر کس بخواهد سرّ معراج را ادراک نماید و یا قطره ای از عرفان این بحر بنوشد اگر هم این علوم نزد او باشد یعنی مرآت قلب او از نقوش این علوم غبار گرفته باشد البتّه باید پاک ومنزّه نماید تا سرّ این امر در مرآت قلب او تجلّی نماید.”(۱۶)

حضرت بهاء الله در آثار خود تأکید می فرمایند که علم روحانی حقیقی متّکی به آموختن از کتاب و یا پیروی تعالیم مبهم و پیچیده نیست. این درک صرفاً بستگی به صفات روحانی و ظرفیت معنوی شخص دارد:

“گوش به حرفهای مزخرف عباد مدهید که میگویند کتاب و آیات از برای عوام حجّت نمیشود زیرا که نمی فهمند و احصاء نمیکنند با اینکه این قرآن حجّت است بر مشرق و مغرب عالم. اگر قوّه ادراک آن در مردم نبود چگونه حجّت بر کل واقع میشد … باری این سخن به غایت لغو و غیر مقبول است همه از روی کبر و غرور گفته میشود که مردم را از ریاض رضای الهی دور کنند و زمام آنها را محکم حفظ نمایند با اینکه نزد حقّ این عوام از علمای ایشان که از حقّ اعراض نموده اند به غایت مقبول تر و پسندیده ترند و فهم کلمات الهیّه و درک بیانات حمامات معنویه هیچ دخلی به علم ظاهری ندارد این منوط به صفای قلب و تزکیه نفس و فراغت روح است”(۱۷)

۳- دیر نشینی و ریاضت

حضرت بهاء الله تأکید فرموده اند که دیرنشینی و انزوا از دنیا دیگر به عنوان روشی برای پیشرفت روحانی قابل قبول نیست و از راهبان و کسانی که انزوا اختیار نموده اند میخواهند که به جامعه وارد شوند و به کاری که برای بشریّت سودمند باشد مشغول گردند:

“یا ملأ الرهبان لا تعتکفوا فی الکنائس و المعابد اخرجوا بأذنی ثم اشتغلوا بما تنتفع به انفسکم و انفس العباد کذلک یأمرکم مالک یوم الدّین اعتکفوا فی حصن حبّی هذا حق الاعتکاف لو کنتم من العارفین. من جاور البیت انّه کالمیّت ینبغی للانسان ان یظهر منه ما ینتفع به العباد و الّذی لیس له ثمر ینبغی للنار.”(۱۸) (ترجمه مضمون: ای گروه راهبان در کنیسه ها و معبدها گوشه گیری اختیار مکنید خارج شوید از انزوا باجازه من و به کاری مشغول شوید که از آن بهره مند شوید خودتان و دیگر مردمان. این چنین امر می کند به شما مالک یوم دین، در حصن محبّت من معتکف شوید، این بهترین نوع اعتکاف است اگر آن را بشناسید. کسی که در خانه گوشه نشین باشد مانند مرده است، برای انسان سزاوار آنکه از او عملی ظاهر شود که بندگان خداوند از آن بهره مند گردند. کسی که از او عملی ظاهر نشود در خور آتش است.)

حضرت بهاء الله راهبان و مرتاضان را متذکّر فرموده اند که این تصوّر که ازدواج نکردن و مجرّد ماندن باعث پیشرفت روحانی میگردد اشتباه است و اشاره می فرمایند که مثلاً در مسیحیّت این تصوّر از این اعتقاد غلط که روابط جنسی کلاً مردود شمرده میشود و به خاطر تمایل به پیروی از زندگی شخصی حضرت مسیح که مجرّد بودند بوجود آمده است. همچنین تأکید می فرمایند که پیروی از هوی و هوس است که منع گردیده نه روابط قانونی در چهارچوب ازدواج و اینکه ازدواج نکردن حضرت مسیح به منظور ترویج این روش نبوده، بلکه مقتضیات زندگی این وضع را به ایشان تحمیل نموده است. در بیانی، راهبان را عموماً مورد خطاب قرار میدهند و میفرمایند:

“تزوّجوا لیقوم بعدکم احد مقامکم انّا منعناکم عن الخیانته لا عمّا تظهر به الامانته … انّ الّذی ما تزوّج انّه ما وجد مقراً لیسکن فیه او یضع رأسه علیه بما اکتسبت ایدی الخائنین. لیس تقدیس نفسه بما عرفتم و عندکم من الاوهام بل بما عندنا”(۱۹) (ترجمه مضمون: ازدواج کنید تا پس از شما کسی به جای شما قیام نماید. همانا ما منع نمودیم شما را از خیانت و هرزگی نه از آنچه به درستی و وفاداری منتهی می گردد. آن کسی که ازدواج نکرد(اشاره به حضرت مسیح) نتوانست محلّی برای سکونت و استراحت بیابد به خاطر آنچه که دستهای خائنین بر او وارد ساختند. مقدّس بودن او به آنچه شما گمان میکنید نیست، بلکه بواسطه اموری است که نزد ماست.)

حضرت بهاء الله ریاضت کشیدن و اعراض از لذائذ دنیوی را که معمولاً با این نوع آداب همراه است محکوم شمرده و اشاره فرموده اند که این نوع عملیات غالباً برای جلب توجّه توده های مردم انجام میشود.

“کم من عبد اعتزل فی جزائر الهند و منع عن نفسه ما احله الله له و حمل الریاضات و المشقّات و لم یذکر عند الله منزل آلایات. لا تجعلوا الاعمال شرک آلامال”(۲۰) (ترجمه مضمون: چه بسا مردمی که در سرزمین هند عزلت گزیدند و خود را از آنچه خداوند حلال فرموده منع نمودند و متحمّل ریاضت ها و سختی ها شدند و نزد خداوند نازل کننده آیات ذکری از آنها نشد. اعمال خود را دامی برای رسیدن به هدف خود منمائید.)

۴- روشهائی که منتهی به تغییر حالت ذهنی و آگاهی انسان می گردد

یکی از تعالیم حضرت بهاء الله تکرار ۹۵ مرتبه تکبیر الله ابهی در هر روز است.این مسئله مطرح می گردد که این عمل را ممکن است بتوان مشابه “ذکر” صوفیان و یا “مانتارا” دانست. امّا اینکه شخص باید تعداد دفعاتی را که ذکر می کند بشمارد تا حدّی مانع از تغییر حالت ذهنی انسان و پیدایش حالت جذبه و خلسه که معمولاً با تکرار ذکر و “مانتارا” همراه است می گردد.

میتوان گفت که هر چند حضرت بهاء الله هدف اصلی امر خود را پیشرفت روحانی فرد قرار داده اند ولی هیچیک از اعمالی را که موجب تغییر حالت ذهنی انسان می گردد ترویج نفرموده اند. بنابراین بدیهی است که این نوع عملیات را برای پیشرفت روحانی فرد ضروری نمی دانستند.از این گذشته حضرت بهاء الله زیاده روی در خواندن الواح و آثار را به حدّی که موجب خستگی و کسالت گردد منع فرموده اند:

“لاتغرنکم کثرت القرآئه و الاعمال فی اللیل و النّهار لو یقرء احد آیه من الآیات بالرّوح و الرّیحان خیر له من ان یتلو بالکسالة صحف الله المهیمن القیوم. اتلوا آیات الله علی قدر لا تأخذکم الکسالة و الاحزان لا تحملوا علی الارواح ما یکسلها و یثقلها بل ما یخفّها لتطیر باجنحة الآیات الی مطلع البیّنات هذا اقرب الی الله لو انتم تعقلون.”(۲۱) (ترجمه مضمون: از زیاد خواندن الواح و عبادات در شب و روز به خود مغرور مشوید. اگر کسی یک آیه از آیات را با روح و ریحان بخواند بهتر است برای او از اینکه با کسالت همه کتب مقدّسه الهیّه را مطالعه نماید. آیات الهی را به اندازه ای بخوانید که خستگی و حزن بر شما مسلّط نگردد. بر روح خود آنچه که آنرا کسل و سنگین میسازد تحمیل مکنید، بلکه به آنچه سبب سبکی آن میشود روی آورید تا با بالهای آیات الهیّه به سوی مطلع بیّنات پرواز نمائید. این عمل شما را به خدا نزدیک تر میسازد اگر درک نمائید.)

یکی دیگر از روشهائی که در بین بعضی از مسلک های عرفانی مرسوم است تخیّل و تجسّم است. مثلاً در بین فرقه “ماهایانا” از فرق بودائی، یکی از روشهائی که توصیه میشود تجسّم بهشت (سوکهاواتی) می باشد. این تجسّم تحت رهبری و دستورات یک مولا یا رهبر روحانی حاصل میگردد. حضرت عبدالبهاء نیز به جریان مشابهی اشاره می کنند ولی به جای تجسّم یک محلّ آسمانی، تجسّم متفکّرانه و دیدن یک حقیقت روحانی با چشم باطن را توصیه فرموده و برای حصول این تجسّم وجود یک راهنمای روحانی را لازم ندانسته اند، می فرمایند:

“شب و روز فکر کنید و بکوشید و تحرّی نمائید تا به اسرار خلقت الهی موفّق گردید و به دلائل الوهیّت مطّلع شوید و به یقین معرفت پیدا کنید که این عالم را موجدی هست، خالقی هست محیی هست رازقی هست مدبّری هست لکن به دلائل و براهین نه به مجرّد احساسات بلکه به براهین قاطعه و دلائل واضحه و کشف حقیقی یعنی مشاهده موفّق گردید آفتاب را چگونه مشاهده می کنید آیات الهی را چنین مشاهدۀ عینی لازم و همچنین به معرفت مظاهر مقدّسه الهیّه پی بریم.”(۲۲)

۵- اخلاق، قانون و اتّحاد

حضرت بهاء الله در آثار خود بعضی از جنبه های صوفیگری را قویّاً مورد اعتراض قرار داده اند. به خصوص در هفت وادی، آن دسته از صوفیان را که معتقدند همینکه سالک به مرحله خاصّی از عرفان برسد دیگر اجرای قوانین دینی که برای توده مردم الزامی است برایش ضروری نمی باشد مورد انتقاد قرار داده اند، میفرمایند:

“سالک باید در جمیع این اسفار به قدر شعری از شریعت که فی الحقیقه سرّ طریقت و ثمرۀ شجرۀ حقیقت است انحراف نورزد و در همه مراتب به ذیل اطاعت اوامر متشبّث باشد و به حبل اعراض از مناهی متمسّک تا از کأس شریعت مرزوق شود و بر اسرار حقیقت واقف گردد.”(۲۳)

به طور کلّی در زمان حضرت بهاء الله بعضی از صوفیان از نظر اخلاق و رفتار بسیار تنزّل کرده بودند. بعضی از آنها به میخوارگی روی آورده مست و بی بند و بار بودند. جمعی دیگر به نادرستی و کلاهبرداری گرایش پیدا کرده بودند که با کف بینی و حیله، سعی داشتند توده های بیسواد مردم را فریب داده خود را دارنده قدرتی خارق العاده نشان دهند. حضرت عبدالبهاء در یکی از آثار خود اشاره فرموده اند که حضرت بهاءالله شب خاصّی را تعیین و صوفیان و دراویش را به حضور پذیرفتند. در همین اثر برای رفع سوء تفاهم توضیح میدهند که منظور از این گروه چه کسانی هستند:

“… بعد حقیقت درویشان از فم مطهّر بیان گشت که مقصود از درویشان نفوسی عالم گرد و شب و روز در طپش و نبرد نیستند بلکه مراد نفوسی هستند که از ما سوی الله فارغ و به شریعت الله متمسّک و در دین الله ثابت و بر میثاق الله راسخ و بر عبودیّت الهیّه قائم و در عبادت قدمی راسخ دارند نه به مصطلح اهل ایران سرگشته و پریشان و حمل بر دیگران و سرحلقۀ بی ادبان.”(۲۴)

علاوه بر این حضرت بهاء الله بعضی از صوفیان را که از اجتماع کناره گرفته و کار مفیدی برای جامعه انجام نمی دهند و با تکدّی و اتّکاء به کمک مردم زندگی خود را می گذرانند محکوم می کنند:

“از جمله عرفای ملّت اسلام بعضی از آن نفوس متشبّثند به آنچه که سبب کسالت و انزواست لعمرالله از مقام بکاهد و بر غرور بیفزاید. از انسان باید ثمری پدید آید.انسان بی ثمر به فرمودۀ حضرت روح به مثابه شجر بی ثمر است و شجر بی ثمر لایق نار.”(۲۵)

همچنین حضرت بهاء الله هر گونه جنبشی را که قصد ایجاد اختلاف و تفرقه در یک دین داشته باشد مورد انتقاد قرار داده اند. اهل عرفان غالباً یک چنین اختلافی را در دین ایجاد می نمایند از این جهت که روش و سلوک آنها با هم دینانشان در تضاد قرار می گیرد، گر چه باید اذعان نمود که پیروان اصلی دین و رهبران آنها هستند که مخالفت با اهل عرفان را شروع می کنند و آنها را تحت فشار قرار میدهند. حضرت بهاء الله در لوح اتّحاد به خصوص ایجاد فرقه های جداگانه را بر اساس آداب و شعائر مختلف در پرستش خداوند محکوم فرموده اند. ایشان بخصوص به روش های مختلفی که در اقامه نماز به کار برده میشود و به رقص صوفیانه اشاره فرموده و در واقع اظهار تأسّف کرده اند که اسلام بر اثر تشعّب و تقسیم به جوامع مذهبی متعدّد که هر یک شعائر و آداب مخصوص به خود دارند از قدرت باز مانده است و اشاره می فرمایند که مرام های صوفی نقش مهمّی در انشعاب و تضعیف اسلام داشته اند. ذیلاً قسمتی از لوح اتّحاد نقل می شود. حضرت بهاء الله به خصوص به تعدادی از فرقه های صوفی به عنوان مثال اشاره فرموده اند:

“شریعت رسول الله روح ما سواه فداه را به مثابه بحری ملاحظه نما که از این بحر خلیج های لایتناهی برده اند و این سبب ضعف شریعت الله شده است ما بین عباد و تا حین نه ملوک و نه مملوک و نه صعلوک هیچیک سبب و علّت را ندانستند و به آنچه عزّت رفته راجع شود و علم افتاده نصب گردد آگاه نبوده و نیستند. باری یک خلیج شیعه یک خلیج سنّی یک خلیج شیخی یک خلیج شاه نعمت اللّهی یک خلیج نقشبندی یک خلیج ملامتی یک خلیج جلالی یک خلیج رفاعی یک خلیج خراباتی … ان تعدوا سبل الجحیم لاتحصوها. حال سنگ ناله می کند و قلم اعلی نوحه ملاحظه نما که چه وارد شد بر شریعتی که نورش ضیاء عالم و نارش هادی امم یعنی نار محبّتش طوبی للمتفکّرین و طوبی للمتفرسین و طوبی للمنصفین. باری این اختلاف اعمال سبب تزعزع بنیان امرالله شد.”(۲۶)

تعالیم حضرت بهاء الله برای ایجاد یک جامعه عرفانی

یکی از مهمترین اقدامات حضرت بهاء الله این بود که این مسئله را روشن ساختند که خواست پیشرفت روحانی (یا طلب عرفان) هدف اصلی دین است. این مسئله ایست که در ادیان دیگر روشن نبود. مثلاً در اکثر تفسیر های رسمی یهود و مذاهب شیعه و سنّی در اسلام، منظور اصلی از دین پیروی از احکام مقدّسه دینی، انجام صحیح شعائر و نحوه صحیح زیستن بر اساس احکام دینی میباشد. حضرت بهاء الله اکثر مقرّرات مربوط به احکام دینی را لغو فرموده اند و در واقع معتقدند که وجود یک چنین دستورات سخت و شدیدی مخصوص دوران کودکی بشریّت بوده است ولی اکنون که بشریّت به بلوغ رسیده تصمیم گیری درباره روش زندگی شخصی باید به قضاوت اخلاقی و حس شرافت و اعتدال جوئی فرد واگذار گردد. در عوض از پیروان خود میخواهند که نیروی خود را در جهت ترقّی روحانی فردی متمرکز سازند. از این به بعد عرفان هدف همه پیروان حضرت بهاء الله می باشد. حضرت بهاء الله با به کار بردن کلمه وصال که اصطلاح مخصوص اهل تصوّف در مورد اتّحاد عرفانی عاشق و معشوق است این زمان را چنین توصیف فرموده اند:

“هذا الیوم الّذی فکّ رحیق الوصال باصبع القدرت و الجلال و دعی من فی السّموات و الارضین …”(۲۷) (ترجمه مضمون: امروز روزی است که انگشت قدرت و اقتدار مهر شراب وصال را باز نموده و همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند را دعوت نموده است.)

بنابراین در حالیکه عرفان خواست دینی اقلیّت در ادیان دیگر است (مانند صوفیان در اسلام، مرتاضان آئین هندو و راهبان مسیحی و یهود)، در دیانت بهائی، این گرایش هدف اصلی تمامی جامعه می باشد. در حالیکه در سایر ادیان، اقلیّتی که در طلب عرفان هستند جامعه جداگانه ای تشکیل می دهند (مانند گروههای صوفی و جوامع دیر نشین مسیحی و بودائی)، در دیانت بهائی، تمامی جامعه در جهت کسب عرفان کوشا هستند و باین ترتیب جامعه بهائی خود یک جامعه عرفانی است. بنابراین نظم اداری بهائی در واقع تشکیلات یک جامعه عرفانی می باشد.

۱- ساختار رهبری و سلسله مراتب: در جامعه ای که حضرت بهاء الله بوجود آورده اند، ادّعای قدرت از فرد سلب گردیده است و جایز نیست که هیچ فرد بهائی خود را برتر از دیگران بداند. حضرت عبدالبهاء بر این امر تأکید فرموده اند و علیرغم مقامی که به عنوان رهبر جامعه و مرکز میثاق دارند، آرزوی قلبی ایشان این بوده که فقط عبدالبهاء(یعنی خادم و بنده بهاء الله) نامیده شوند. بهمین نحو حضرت ولیّ امرالله سعی احبّاء را در اینکه مقام ایشان را بالا ببرند رد فرموده نامه های انگلیسی را که برای احبّاء میفرستادند با عنوان “برادر حقیقی شما” امضاء می فرمودند. این موضوع را حضرت بهاء الله در لوح اتّحاد که قسمتی از آن ذیلاً نقل می گردد مورد بحث قرار داده اند:

” از جمله اتّحاد مقام است و اوست سبب قیام امر و ارتفاع آن ما بین عباد. برتری و بهتری که به میان آمد عالم خراب شد و ویران مشاهده گشت. نفوسیکه از بحر بیان رحمن آشامیده اند و بافق اعلی ناظرند بایدخود را در یک صقع و یک مقام مشاهده کنند. اگر این فقره ثابت شود و بحول و قوّه الهی محقّق گردد عالم جنّت ابهی دیده شود بلی انسان عزیز است چه که در کل آیه حقّ موجود ولکن خود را اعلم و ارجح و افضل و اتقی و ارفع دیدن خطائیست کبیر، طوبی از برای نفوسی که بطراز این اتّحاد مزیّنند و من عندالله موفّق گشته اند. در علمای ایران مشاهده نما اگر خود را اعلی الخلق و افضلهم نمیدانستند تابعین بیچاره بسبّ و لعن مقصود عالمیان مشغول نمیشدند. انسان متحیّر بل عالم متحیّر از آن نفوس مجعولۀ غافله. نار افتخار و کبر کل را سوخته ولکن شاعر نیستند و به شعور نیامده اند به قطره ای از بحر علم و دانش فائز نگشته اند. اف لهم و بما نطقت به السنتهم و اکتسبت ایادیهم فی یوم الجزاء و فی هذا الیوم الّذی قام النّاس لربّ العالمین.”(۲۸)

حضرت بهاء الله پس از تأسیس این اصول، با این مسئله روبرو بودند که اگر بهائیان یک جامعه عرفانی باشند و اگر هیچگونه رهبر مذهبی در جامعه وجود نداشته باشد، نقش مولا یا راهنمای روحانی را چه کسی ایفا خواهد کرد؟ چه کسی جایگزین مقام شیخ صوفی یا مرشد یا گورو یا راهب بزرگ در آن جامعه خواهد بود؟

جایگزینی نقش راهنمای روحانی در جامعه بهائی به چندین طریق عملی می گردد. اوّلاً حضرت بهاء الله فرموده اند که هر فرد بهائی باید هر روز قسمتی از الواح و آثار مقدّسه را مطالعه کند و روی آن تعمّق و تفکّر نماید: “نیکوست حال کسی که در لیالی و ایّام به آیاتش انس گیرد و قرائت نماید.”(۲۹) از این طریق اسرار روحانی بر شخص عارف روشن می گردد. می فرمایند: “بسیار تأمّل باید تا بر اسرار امور غیبی واقف شوید و از طیب معنوی گلستان حقیقی بوئی برید.”(۳۰) این جریان خود به پیشرفت در جهت عرفان منجر می گردد:

“والّذین یتلون آیات الرحمن باحسن الالحان اولئک یدرکون منها ما لایعادله ملکوت ملک السّموات و الارضین و بها یجدون عرف عوالمی الّتی لایعرفها الیوم الا من اوتی البصر من هذا المنظر الکریم. قل انّها تجذب القلوب الصافیه الی العوالم الروحانیه الّتی لا تعبّر بالعبارة و لاتشار بالاشارة طوبی للسامعین.”(۳۱) (ترجمه مضمون: کسانی که آیات الهی را به زیباترین لحن تلاوت می کنند از آن چیزی درک می کنند که سلطنت آسمانها و زمین با آن برابری نمی کند. از آن آیات رایحه عوالم مرا می یابند، عوالمی که امروزه هیچکس قادر به مشاهده آنها نیست، مگر کسانی که از این نظرگاه شایسته به آنها بینش عطا گردیده است. بگو این آیات قلوب پاک را به عوالم روحانی جذب می نماید، عوالمی که نه با کلمات و نه با اشارات می توان ذکر نمود. خوشا به حال کسانی که به آنها گوش فرا دهند.)

در بین آثار مقدّسه دیانت بهائی، دعاها و مناجات های متعدّدی از حضرت بهاء الله و حضرت عبدالبهاء وجود دارد که به پیشرفت روحانی کمک می کند.

“به خداوند توجّه کنید و دست تضرّع و ابتهال بدرگاهش بلند کنید و طلب تأیید نمائید تا خداوند پرده هائی را که جلو دید شما را گرفته خرق نماید. آنگاه چشمان شما باز گردد و حقایق الهیّه را برأی العین مشاهده خواهید نمود و قلوبتان از غبار جهل و نادانی به کلّی پاک و مبرّا گردد و شکوه و عظمت ملکوت الهی را منعکس سازد.”(ترجمه مضمون از متن انگلیسی)(۳۲)

علاوه بر این، تعالیم دیانت بهائی امکان دستیابی به راهنمائی های روحانی از طریق بکارگیری خرد جمعی جامعه را نیز فراهم می سازد. روش مشورت در همه جنبه های حیات بهائی و از جمله امور اداری جامعه بکار برده می شود. همچنین بهائیان دستور دارند که آثار مقدّسه را با هم مطالعه نموده درباره مفاهیم روحانی آن با یکدیگر تبادل نظر نمایند. حضرت بهاء الله این روش را موجب آگاهی و بیداری دانسته اند و درباره مشورت می فرمایند: “اوست سراج هدایت راه نماید و آگاهی عطا کند.”(۳۳) در آثار مقدّسه دیانت بهائی، مطالب فراوانی درباره روش مشورت آمده است و اگر مشورت بآن روش انجام شود به اعتقاد بهائیان، خود منبعی از راهنمائی های روحانی خواهد بود و بر روابط مولا و مرید برتری خواهد داشت، چه که خرد جمعی گروه را مورد بهره برداری قرار میدهد و همانطور که حضرت عبدالبهاء اشاره می فرمایند: ” آراء نفوس متعدّده البتّه بهتر از رأی واحد است نظیر قوّت نفوس کثیره البتّه اعظم از قوّت شخص واحد است لهذا شور مقبول درگاه کبریا و مأمور به”(۳۴)

امّا در جامعه بهائی به نحوی که زیر نظر حضرت عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله شکل گرفته است، فرد هیچگونه قدرتی ندارد. البتّه افرادی هستند مانند ایادیان امر، مشاورین قارّه ای و خاندان افنان که از مقام یا سمتی برخوردار می باشند، ولی این سمت ها فقط افتخاری است و یا صرفاً فرصتی برای خدمت به جامعه بهائی بوجود می آورد. نقشی که این افراد در جامعه بهائی دارند نقش مشاور یا ناصح است. این افراد هیچگونه قدرتی ندارند قدرت و اختیارات تنها متعلّق به مؤسّسات انتخابی است.

۲- روایات شفاهی و علم روحانی مرموز: موضع رسمی دیانت بهائی در مورد نقل و روایت آثار مقدّسه دیانت بهائی دقیقاً مخالف آن چیزی است که در بین اهل عرفان مرسوم است. در دیانت بهائی همه تشویق شده اند که خود آثار مقدّسه را مطالعه نموده به اندازه درک و استنباط خود بهره گیرند. آثار مقدّسه و متون معتبر فقط آن آثاری است که یا توسّط یکی از شخصیّت های اصلی دیانت بهائی نوشته شده و یا به نظر و تصویب آنها رسیده باشد. آنچه که به طور شفاهی روایت شود حتّی اگر فقط از یک راوی نقل شده باشد از حیز اعتبار ساقط است.

حضرت ولیّ امرالله می فرمایند: “بهائیان نباید به خطابات شفاهی که به حضرت عبدالبهاء نسبت داده شده زیاد اهمیّت بدهند مگر در صورتیکه خطابات مزبوره به شرف صحّۀ مبارکه رسیده باشد. حضرت بهاء الله این مطلب را به حدّ کافی جهت احبّاء روشن فرموده اند که الواح و نصوص الهی معمول اهل بهاست و بس. ممکن است موضوع روایت شده بسیار جالب نظر باشد ولی به هیچ وجه نباید به آن ترتیب اثر داد. این تعلیم مبارک اساسی جمال اقدس ابهی برای این بوده که امر مقدّس بهائی مانند اسلام که در آن به جمیع احادیث و روایات منقوله از حضرت محمّد ترتیب اثر داده میشود فاسد نگردد.”(۳۵)

“یکی از اصول اساسی امر اینست که ما نباید الواح نازله را با سخنانی که به مؤسّسین امر نسبت داده شده است با یکدیگر اشتباه بگیریم، چه که اولی دارای اعتبار قطعی و حتمی است، حال آنکه دوّمی به هیچ وجه واجب الاتباع نیست. بالاترین اثری که اینگونه سخنان ممکن است داشته باشد آن است که بر رفتار فردی که آن بیانات را شخصاً شنیده است اثر بگذارد(ترجمه مضمون)

به طوریکه از شرح فوق مستفاد میشود حضرت بهاء الله رسم روایت شفاهی از طریق ارتباط مولا و مرید را نه تنها صرفاً موجب تداوم پدیده رهبری مذهبی دانسته و آن را رد کرده اند، بلکه آن را عامل رکود و توقّف روحانی جامعه نیز می دانند که بر اثر آن هر نسل صرفاً ادامه دهنده همان بینش و درک روحانی که از نسل قبل به ارث برده است می باشد و قادر نخواهد بود دایره ادراکات بشریّت را گسترش دهد. حضرت بهاء الله از پیروان خود می خواهند که: ” به اسمم حجبات غلیظه را بردرید و اصنام تقلید را بقوّت توحید بشکنید و به فضای قدس رحمن وارد شوید. “(۳۶). بر هر بهائی واجب است که در امور تحقیق نموده با درک و استنباط شخصی خود در امور قضاوت نماید:

“احب الاشیاء عندی الانصاف لا ترغب عنه ان تکن الی راغباً و لا تغفل منه لتکون لی امیناً و أنت توفق بذلک ان تشاهد الاشیاء بعینک لا بعین العباد و تعرفها بمعرفتک لا بمعرفت احد فی البلاد.”(۳۷)(ترجمه مضمون: محبوب ترین چیزها نزد من انصاف است از آن روی مگردان اگر به من توجّه داری و از آن غافل مشو تا برای من امین باشی و تو به این امر موفّق می گردی اگر اشیاء را با چشم خود بینی و نه با چشم مردم و امور را با فهم خود درک کنی، نه به فهم دیگران.)

حضرت عبدالبهاء بر این امر تأکید فرموده اند که انسان باید خود را از قید کورکورانه از رهبران مذهبی و پیشوایان روحانی رها ساخته شخصاً به تحرّی حقیقت بپردازد:

ترجمه مضمون: “خداوند به انسان دیده بصیرت داده تا با آن حقیقت را ببیند و بشناسد، گوش عطا کرده تا پیام الهی را بشنود و عقل داده تا به کشف امور نائل آید. انسان نباید با دید دیگران به امور بنگرد و یا با گوش دیگران بشنود و یا با فکر دیگران بسنجد. در خلقت الهی هر انسان از مواهبی برخوردار و دارای قدرت و مسئولیّت می باشد. بنابراین به عقل و قضاوت خود متّکی باشید و به نتایج تحقیقات خود اتّکاء نمائید. زیرا در غیر این صورت در بحر نادانی به کلّی مستغرق شوید و از همه مواهب الهی محروم گردید. به خداوند توجّه کنید و دست تضرّع و ابتهال به درگاهش بلند کنید و طلب تأیید نمائید تا خداوند پرده هائی را که جلو دید شما را گرفته خرق نماید. آنگاه چشمان شما باز شود و حقایق الهیّه را برأی العین مشاهده خواهید نمود و قلوبتان از غبار جهل و نادانی به کلّی پاک و مبرّا گردد و شکوه و عظمت ملکوت الهی را منعکس سازد.”(۳۸)

۳- دیر نشینی و ریاضت: به طوری که قبلاً ملاحظه شد حضرت بهاء الله انزوا گزیدن در دیر را منع فرموده و از راهبان خواسته اند که از انزوا بدر آیند و نقش مثبتی در جامعه به عهده گیرند. حضرت بهاء الله با انتقاد و رد بسیاری از جنبه های جوامع عرفانی موجود، با این امر روبرو بودند که سازمان و ساختار دیگر که جایگزین نقش دیر و تشکیلات آن گردد ایجاد نمایند تا رهبری عرفانی را که نظام رهبانیّت سنّتی ارائه میداد عهده دار گردد. البتّه حضرت بهاء الله در انجام این امر می باید واقعیّات تاریخی زمان خود را نیز در نظر بگیرند. در آن زمان جامعه بهائی یک اقلیّت تحت فشار بود که تمام نیرو و تلاش آن فقط در جهت حفظ و بقای جامعه بکار میرفت. بنابراین حضرت بهاء الله تصمیم گرفتند که اجرای بسیاری از نظریّات خود را به تعویق بیاندازند. از این رو اصولی وضع نمودند ولی تحقّق و اجرای آن را به جانشینان خود یعنی حضرت عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله واگذار فرمودند. بنابراین در هنگام مطالعه شکل گیری جامعه بهائی به عنوان یک نظام عرفانی، بایستی تمامی تاریخ آئین بهائی را در نظر بگیریم تا بتوانیم ویژگی های آن را درک نمائیم.

حیات جامعه بهائی دارای ویژگی های متعدّدی است که محیط مساعدی جهت ترقّی روحانی و حیات عرفانی ایجاد می نماید. اوّلین ویژگی آن اینست که اکثر فعّالیّت های جامعه در جوّی از دعا و مناجات صورت می گیرد. دوّم آنکه رفتار افراد جامعه با یکدیگر باید بر اساس محبّت و اتّحاد باشد. سوّم آنکه حضرت بهاء الله غیبت را در جامعه بهائی منع فرموده اند، چه که می فرمایند: “غیبت سراج منیر قلب را خاموش کند و حیات دل را بمیراند.”(۳۹)

به طور خلاصه حضرت عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله کوشیده اند تا جامعه ای بوجود بیاورند که به افراد امکان دهد تا در محیطی سالم که جایگزین محیط دیر و صومعه است به پیشرفت روحانی نائل گردند.

۴-آداب و شعائر عرفانی: بعضی از آداب و شعائری که عرفاء انجام میدادند مورد تأیید حضرت بهاء الله قرار گرفته است. بعضی از نظام های عرفانی معتقدند که صرفاً ارتعاشات صوتی که بر اثر تلاوت آیات الهیّه ایجاد می گردد خود دارای اثر می باشد. از اینرو مثلاً در یوگا، ذکر مخصوص (مانتارا) باید با صدای زنده و رسا ادا شود تا قدرت اهتزاز صدا بر حالت ذهنی اثر گذارد. به همین نحو حضرت بهاء الله می فرمایند که آیات الهی باید “با بهترین الحان”(۴۰) خوانده شود. به علاوه توصیه فرموده اند که:

“ان اجتمعوا بالروح و الریحان ثمّ اتلوا آیات الرحمن بها تفتح علی قلوبکم ابواب العرفان اذاً تجدوا انفسکم علی استقامه و تروا قلوبکم فی فرح مبین.”(۴۱) (ترجمه مضمون: در نهایت سرور و محبّت اجتماع نمائید و آیات خداوند کریم را تلاوت نمائید با این کار ابواب علم حقیقی بروی قلوب شما باز خواهد شد و آنگاه روحتان از استقامت و قلبتان از شادی و شعف لبریز خواهد شد.)

در آثار بهائی اشاره ای هست که حضرت بهاء الله شب بخصوصی را برای کسانی که مایل به تکرار آیات الهی یا ذکر هستند تعیین نموده اند.

“در قشله شبی از قلم اعلی به نام او (درویش صدق علی) تخصیص یافت که هر سال درویشان در آن شب انجمنی بیارایند و گلزار و گلشنی مهیّا کنند و به ذکر حقّ مشغول گردند.”(۴۲)

امّا در اصل حضرت بهاء الله توجّه احبّاء را به دعا و مناجات فردی و تعمّق در الواح و آثار و اجتناب از روش های خاصّ که منجر به پیدایش حالات روحی خارق العاده مانند خلسه و جذبه می گردد جلب فرموده اند.

طی مراحل و پیشرفت

از آنجائی که حضرت بهاء الله جامعه بهائی را در مقابل جوامع عرفانی سنّتی، بعنوان نوع جدیدی از جامعه عرفانی ارائه فرموده اند، سعی نموده اند که نحوه عملکرد جامعه نیز آنچنان باشد که مراحل ترقّی عرفانی و پیشرفت روحانی را تسهیل نماید. مثلاً بسیاری از نویسندگان آثار عرفانی در گذشته بر اهمیّت اطاعت از مولا و راهنمای روحانی تأکید کرده اند. این اطاعت هم از این نظر ضروری بوده که رعایت دستورات مولا را امری الزامی می نمود و هم اینکه مرید را قادر می ساخت تا صفات روحانی مانند تواضع و انقطاع را بیاموزد. در جامعه بهائی، این منظور از طریق مفهوم عهد و میثاق حاصل می گردد. میثاق بدان معناست که هر نسل بهائی می پذیرد که تابع دستورات مرکز میثاق یعنی حضرت عبدالبهاء و بعد حضرت ولیّ امرالله و سپس بیت العدل اعظم باشد. در حال حاضر بهائیان در هر محلّی که زندگی می کنند مطیع مؤسّسات محلّی و ملّی بهائی در آن دیار هستند. هر چند مشورت و تبادل نظر در اموری که به تصمیم گیری منتهی می گردد تشویق و توصیه شده است، ولی همینکه مؤسّسات امری تصمیمی اتّخاذ نمایند همه بهائیان ملزم به اطاعت از آن هستند. اعم از اینکه با آن تصمیم موافق باشند یا مخالف. این امر سبب می گردد که همان تحوّلات روحانی که بر اثر اطاعت، مغلوب کردن نفس امّاره، فروتنی و انقطاع از نظریات و تمایلات شخصی در انسان بوجود می آید حاصل گردد.

Taizz

کانالی پر از حکایت ها و ضربالمثل و داستان های جالب و اموزنده

همانطور که اشاره شد در آئین بهائی، امر مشورت را میتوان وسیله ای جهت راهنمائی های روحانی دانست. همچنین نفس این جریان خود موجب تسریع پیشرفت روحانی می گردد. کیفیّات و خصوصیّاتی که برای انجام یک مشورت صحیح لازم است، اعم از اینکه این مشورت در مورد معانی متون مقدّسه باشد یا به خاطر مسائل اداری، خود از لوازم پیشرفت روحانی فرد به شما میرود.

“اوّل فریضه اصحاب شور خلوص نیّت و نورانیّت حقیقت و انقطاع از ما سوی الله و انجذاب به نفحات الله و خضوع و خشوع بین احبّاء و صبر و تحمّل بر بلاء و بندگی عتبه سامیه الهیّه است.”(۴۳)

همچنین حضرت عبدالبهاء “خلوص و وقار و سکون و آداب” (۴۴) را به عنوان شرایط ضروری مشورت ذکر فرموده اند. به طور خلاصه از طریق شرکت در امر مشورت این امکان برای شخص به وجود می آید که بسیاری از صفات و مکارم اخلاقی را که موجب پیشرفت انسان در طریق عرفان می گردد کسب نماید. حضرت بهاء الله و حضرت عبدالبهاء هر دو کاربرد امر مشورت را در همه جنبه های زندگی فردی و اجتماعی توصیه فرموده اند: “امور را جزئی و کلّی به مشورت قرار دهید برأی خویش بدون مشاوره به امر مهمّی مباشرت ننمائید در فکر یکدیگر باشید تمشیت امور یکدیگر دهید غصّه یکدیگر خورید افراد ملّت را محتاج مگذارید معاونت همدیگر کنید تا کل متّحداً متّفقاً حکم یک هیکل پیدا کنید.”(۴۵)

به این طریق فرد بهائی در تمام دوران حیات خود پیوسته از این امکان برخوردار است که از طریق مشورت و تبادل نظر با دیگران این صفات عالی اخلاقی را در وجود خود تقویت نموده در طریق عرفان پیشرفت نماید.

به طوریکه اشاره شد حضرت بهاء الله گوشه گیری و انزوا را منع فرموده و به راهبان دستور داده اند که دیر را ترک کنند. در عوض جامعه بهائی را بوجود آورده اند که در آن تنوّع هر چه بیشتر را توصیه می فرمایند. حضرت بهاء الله، حضرت عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله پیوسته احبّاء را تشویق نموده اند که گروههای متنوّع جدیدی را یافته و آنها را به جامعه بهائی دعوت نمایند. مثلاً حضرت عبدالبهاء احبّای امریکا را تشویق نمودند که نژاد سیاه را به جامعه اسم اعظم وارد سازند، گر چه میدانستند که این کار امتحان بزرگی برای احبّای سفید پوست خواهد بود.

حضرت ولیّ امرالله پیوستن نژادها و قبائل جدید را به جامعه بهائی به عنوان موفّقیّتی بزرگ گزارش می نمودند. بیت العدل اعظم نیز احبّاء را تشویق فرموده اند که سعی کنند افراد از همه طبقات و موقعیّت های اجتماعی را در ظلّ امر وارد سازند. باین ترتیب در حالیکه در جوامع دیرنشین، راهبان با کسانی که دارای فرهنگ و خصوصیّت اجتماعی شبیه خودشان هستند سر و کار دارند، در جامعه بهائی، فرد با هر نوع شخص و فرهنگ و خصوصیّت اجتماعی که با وضع خود در تضادّ قرار دارد در تماس می باشد. این مسئله خود وضعی بوجود می آورد که بر اثر برخورد و اصطکاک خصوصیّات گوناگون، امتحاناتی برای فرد پیش می آید. بنابراین معمولاً بزرگترین امتحانات و مشکلات احبّاء از ارتباط و معاشرتشان با سایر بهائیان ناشی می گردد.

در نتیجه این تنوّع وسیع مردمان مختلف که در درون جامعه بهائی با هم در تماس هستند، همیشه نظریات و عقاید کاملاً متفاوتی در جامعه عنوان میگردد. عامل مهمّی که این جامعه مختلط و بالقوّه بی ثبات را از انحلال و انشعاب و تقسیم به فرق مختلف حفظ می کند مفهوم عهد و میثاق است. منشأ اتّحاد امر بهائی هم شکلی و همگونگی اصول و افکار و یا اجرای شدید قوانین دینی نیست، بلکه وفاداری به میثاق الهی می باشد. تا جائی که بهائیان این وفاداری را به میثاق حفظ نمایند آزادند که نظریات کاملاً متفاوتی درباره دیانت بهائی داشته باشند. امّا به نحو اجتناب ناپذیری همین آزادی فردی خود منبع رنجش و امتحان برای سایرین که به گونه ای دیگر میاندیشند خواهد بود. مثلاً روش غربی در انجام امور با روش شرق در تضاد قرار می گیرد، محافظه کاران از تندروها رنجش پیدا می کنند، لیبرال ها از رفتار بنیاد گرایان ناراحت می شوند. حضرت عبدالبهاء فرموده اند که از طریق گذراندن امتحانات است که انسان به رشد روحانی نائل می گردد باین ترتیب در ضمن روابط اجتماعی جامعه بهائی و در زیر چتر اتّحادی که میثاق الهی ایجاد می کند، صفات روحانی فرد مانند محبّت، صبر و تحمّل مورد امتحان قرار گرفته شکوفا می گردد. دانیل جوردن روابط اجتماعی جامعه بهائی و شکل گیری و پیشرفت صفات روحانی ناشی از آن را باین نحو مورد بحث قرار داده است:

“وقتی فردی به جامعه بهائی می پیوندد به خانواده ای با اعضای متعدّد و بسیار متنوّع وارد شده است که می باید با آنها روابط شایسته ای بنا نهد. اوّلین چیزی که متوجّه میشود اینست که مجموعه واکنش های قبلی او دیگر کافی به نظر نمیرسد. آن همه انسانهای متفاوت در واقع تعداد زیادی اشخاص ناشناخته هستند و سعی در ارتباط برقرار نمودن با این افراد ناشناس خود مستلزم نیرو (یا نگرانی) زیادی است که یک جریان دو جانبه از شناختن و مهر ورزیدن بر اساس ایمان و شهامت بوجود میآورد. تعیین هدفی صحیح که آن نگرانی را به نیروی سازنده تبدیل نماید خود یک سلسله واکنش های تازه ایجاب می نماید. هر واکنش جدید قسمتی از استعداد نهفته فرد را ظاهر می سازد، یعنی شکوفا ساختن استعدادهای بالقوّه انسان. به عبارت دیگر میتوان گفت که جامعه بهائی بهتر از هر جامعه دیگری فرصت شناختن و مهر ورزیدن را تحت شرایطی که موجب رشد روحانی می گردد فراهم می سازد.

“… باین ترتیب جامعه بهائی، به واسطه تنوّع و گوناگونی اعضایش خود بسیاری از آن امتحاناتی را که لازمه پیشرفت روحانی ماست فراهم می سازد. در عین حال هدایت مؤسّسات امری و تعهّد افراد جامعه به پذیرفتن یکدیگر به فرد شهامت می بخشد تا این امتحانات را به وسیله ای برای پیشرفت معنوی خود و از قوّه به فعل در آوردن استعدادهای روحانی خویش تبدیل نماید.”(۴۶)

یکی از وظائف پیشوایان یا راهنمایان روانی در جوامع عرفانی سنّتی این بوده که در جهت رفع اغوا و خود فریبی که همه در معرض آن هستند عمل می کردند. در جامعه بهائی امر مشورت و فعّالیّت های اجتماعی خود یک مکانیزم اصلاح گر بوجود می آورد. میتوان گفت که برای کسی که حصاری به دور خود کشیده و در صومعه به حالت انزوا به سر میبرد کسب صفاتی مانند صبر و محبّت بسیار آسان است. ولی برای کسی که در جامعه ای که اعضای مختلف و گوناگونی دارد زندگی می کند و مجبور است با افرادی که از نظر اجتماعی، فرهنگی و میزان تحصیلات با او کاملاً متفاوت هستند در تماس و مشورت باشد این امر بسیار مشکل تر می باشد

و امّا در بین اموری که در جامعه بهائی در جریان است و منتهی به پیشرفت روحانی می گردد، امر خدمت مورد تأکید زیادی قرار گرفته است. مثلاً وقتی حضرت عبدالبهاء از فضائلی که موجب تقرّب به درگاه خداوند می گردد نام می برند، خدمت به عالم انسانی و خدمت در جهت استقرار صلح عمومی را یکی از شرایط این تقرّب میدانند می فرمایند:

“حضرت بهاء الله در کلمات مکنونه می فرماید که خداوند به واسطه انبیاء و اولیاء فرموده قلب تو منزلگاه من است آنرا پاک و منزّه کن تا در او داخل شوم و روح تو منظر من است آنرا پاک و مقدّس کن تا من در آن جا گیرم. پس فهمیدیم که تربیت الهیّه به توّجه الی الله است تربیت الهیّه به دخول در ملکوت الله است تربیت الهیّه به خدمت عالم انسانی است تربیت الهیّه به محبّت بشر است تربیت الهیّه به اتّفاق و اتّحاد جمیع امم و ادیان است تربیت الهیّه به مهربانی به جمیع انسان است تربیت الهیّه به تحرّی حقیقت است تربیت الهیّه به تحصیل علوم و فضائل است تربیت الهیّه به خدمت صلح عمومی است تربیت الهیّه به تنزیه و تقدیس است تربیت الهیّه به انفاق جان و مال و عزّت و منصب است.”(۴۷)

این تعالیم دیانت بهائی در واقع بر خلاف گرایشی است که در فوق به آن اشاره شد و آن اینکه بعضی از سالکان طریق عرفان گمان می کنند که چون به درجه خاصّی از روحانیّت ارتقاء یافته اند می توانند خود را از جامعه کنار بکشند و یک زندگی عاطل و منزوی را بگذرانند. بر عکس حضرت عبدالبهاء اشاره می فرمایند که هر چقدر شخص به خدا نزدیک تر شود و هر چقدر یک عارف در مقام عرفانی ترقّی نماید بیشتر به خدمت عالم انسانی قیام خواهد کرد. هر چقدر فرد به خدمت مشغول گردد، بیشتر در تماس با اشخاصی که با او متفاوت هستند قرار می گیرد و بنابراین با امتحانات اخلاقی بیشتری روبرو می شود. باین ترتیب میتوان گفت که از طریق خدمت است که صفات روحانی فرد توسعه یافته تکامل پیدا می کند.

این جنبه خدمت در حال حاضر یک کوشش فردی است. نقش این نوع فعّالیّت و خدمت در جامعه بهائی هنوز توسعه کامل نیافته است. امکان این نوع خدمت هنگامی فراهم می گردد که مؤسّسه مشرق الاذکار توسعه یابد و ملحقات آن که به فرموده حضرت ولیّ امرالله “عاجزان را آسایش بخشد، فقرا را دستگیر شود، مسافران را مأوی دهد، غم زدگان را تسلّی عطا کند و نادانان را تربیت نماید”(۴۸) تکمیل گردد. همینکه مؤسّسه مشرق الاذکار توسعه یابد جامعه بهائی به نحو روزافزونی در جهت خدمت گرایش پیدا خواهد کرد و به این ترتیب این طریق که خود منتهی به پیشرفت روحانی فرد می گردد گشوده خواهد شد.

به طور خلاصه تشکیلات اداری جامعه بهائی نه تنها خود ساختار یک جامعه عرفانی است، بلکه دقیقاً آنچنان طرح ریزی شده که صرفاً عملکرد آن خود بخود پیشرفت روحانی فرد را تأمین می نماید. اموری که در جامعه بهائی در جریان است نیز به همین نحو عمل می کند یعنی بهترین فرصت پیشرفت روحانی و طریق ارزیابی این پیشرفت و اجتناب از خود فریبی را برای فرد فراهم می سازد.


یادداشتها:

۱_ حضرت ولیّ امرالله، نقل در Lights of Guidance تألیف هلن هورنبی، از مؤسّسه انتشارات بهائی هند.

۲_ فاضل مازندرانی، ظهور الحق جلد ۶، نسخه خطّی، صص ۱۲_ ۷۱۱.

۳_ همانجا صص ۵_ ۵۵۴.

۴_ همانجا صص ۶_ ۵۵۵.

۵_ همانجا صص ۱۲_ ۷۱۱.

۶_ تاریخ سمندر، ص ۲۱۳.

۷_ فاضل مازندرانی، ظهور الحق ص ۶۷۴.

۸_ محمّد اجمل، Islamic Spirituality از انتشارات Routledge and Kegan ، لندن صص ۳۰۷_ ۲۹۴.

۹_ شونجو، Honen The Budhist Saint از مؤسّسه انتشارات کتب مقدّسه جهان، کیوتو ژاپن ۱۹۲۵، ص ۳۹۴.

۱۰_ نقل از کتاب Transcendent Unity of Religions، نوشته Frithijof Schuon.

۱۱_ حضرت بهاء الله، کتاب ایقان، فرج الله زکی، چاپ مصر، ص ۱۲.

۱۲_ حضرت بهاء الله، لوح بشارات، مجموعه ای از الواح جمال اقدس ابهی، لجنه ملّی نشر آثار، آلمان ص ۱۲.

۱۳_ حضرت بهاء الله، لوح هفت وادی، آثار قلم ابهی جلد ۳، مؤسّسه ملّی مطبوعات امری هند، ص ۱۱۶.

۱۴_ حضرت بهاء الله، کتاب اقدس آیه ۳۶.

۱۵_ حضرت بهاء الله، کتاب ایقان ص ۱۴۳.

۱۶_ همانجا، صص ۵_ ۱۴۴.

۱۷_ همانجا ص ۱۶۳.

۱۸_ حضرت بهاء الله، لوح مبارک خطاب به شیخ محمّد تقی مجتهد اصفهانی، لجنه ملّی نشر آثار آلمان، ص ۳۵.

۱۹_ همانجا ص ۳۵.

۲۰_ حضرت بهاء الله، کتاب اقدس آیه ۳۶.

۲۱_ کتاب اقدس آیه ۱۵۰.

۲۲_ حضرت عبدالبهاء ، خطابات حضرت عبدالبهاء قسمت دوّم، لجنه ملّی نشر آثار، لانگنهاین آلمان، ص ۱۷۴.

۲۳_ حضرت بهاء الله، هفت وادی، آثار قلم اعلی جلد ۳ ص ۱۳۳.

۲۴_ حضرت عبدالبهاء، تذکرة الوفا، مؤسّسه مطبوعات امری آلمان، ص ۳۷.

۲۵_ حضرت بهاء الله، کلمات فردوسیّه، مجموعه ای از الواح جمال اقدس ابهی، لجنه ملّی نشر آثار آلمان، ص۳۲.

۲۶_ حضرت بهاء الله، لوح اتّحاد، ادعیه محبوب، نشر چهارم، لجنه ملّی نشر آثار آلمان، صص ۴_ ۳۹۳.

۲۷_ حضرت بهاء الله، منتخباتی از آثار، شماره ۱۴، ص ۲۷.

۲۸_ حضرت بهاء الله، لوح اتّحاد، ادعیه محبوب صص ۸_ ۳۹۶.

۲۹_ حضرت بهاء الله، نقل در گلزار تعالیم بهائی، لجنه ملّی نشر آثار آلمان، ص ۴۷.

۳۰_ حضرت بهاء الله، کتاب ایقان ص ۶.

۳۱_ حضرت بهاء الله، کتاب اقدس آیه ۱۱۶.

۳۲_ خطابه حضرت عبدالبهاء ۲۹ آگوست ۱۹۱۲ نقل در Promulgation of Universal Peace _ متن فارسی این خطابه در مجموعه خطابات موجود نیست از اینرو به ترجمه مضمون اکتفاء گردید.

۳۳_ حضر ت عبدالبهاء، نقل در گنجینه حدود و احکام، مؤسّسه مطبوعات امری هند، ص ۲۲۵.

۳۴_ همانجا ص ۲۲۶.

۳۵_ حضرت ولیّ امرالله، نقل در گنجینه حدود و احکام، صص ۱_ ۲۶۰.

۳۶_ حضرت بهاء الله، منتخباتی از آثار، شماره ۷۵، لجنه ملّی نشر آثار آلمان، ص ۹۷.

۳۷_ حضرت بهاء الله، کلمات مکنونه عربی، مجموعه الواح مبارکه حضرت بهاء الله، ویلمت ایلینوی ص ۱۸_ ۱۷.

۳۸_ به شماره ۳۲ مراجعه شود.

۳۹_ حضرت بهاء الله، کتاب ایقان، ص ۱۵۰.

۴۰_ حضرت بهاء الله، کتاب اقدس، آیه ۱۱۶.

۴۱_ حضرت بهاء الله، نقل در امر و خلق جلد سوّم ص ۱۴۱.

۴۲_ حضرت عبدالبهاء، تذکرة الوفا ص ۳۷.

۴۳_ حضرت عبدالبهاء ، منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء، شماره ۴۳، ویلمت ایلینوی، صص ۴_ ۸۳.

۴۴_ همانجا شماره ۴۵ ص ۸۵.

۴۵_ حضرت عبدالبهاء، نقل در گنجینه حدود و احکام ص ۲۲۷.

۴۶_ دانیل جوردن، Becoming your True Self، مؤسّسه مطبوعات امری لندن، صص ۱۴_ ۱۳

۴۷_ خطابات حضرت عبدالبهاء قسمت دوّم ص ۹۴.

۴۸_ حضرت ولیّ امرالله، توضیحات کتاب اقدس ص ۱۴۲

پژوهشنامه – شمارۀ ١٣

حافظ و اسم اعظم

تیمور میرزا حسام الدوله از بزرگترین بازشناسان جهان و باز یازان عصر ناصرالدین شاه است. کتابی دارد بنام باز نامه ناصری که علاقمندان می توانند برای اطلاعات به این کتاب مراجعه نمایند او نوشته

حافظ چقدر استادانه به نظم درآورده. بر دوخته ام دیده چو باز

از همه عالم..
رسم این گونه است که پلکان چشمان باز—پرنده زیبای شکاری که قدرت دید ش از فاصله پروازی سه هزار متر ی است—را برای تربیت می دوزند.
بعد از طی مراحلی خاص باز (قوش کفتری)آنچنان تربیت سرور خود می شود که اگر چندین سال هم.بگذرد ، تنها بر شانه صاحب خود می نشیند.
حافظ همون بازی شکاری زیبا ،چشمان بر دوخته و تنها بر شانه بازی تعالی نشسته و این گونه غزل سرایی نی نما ید…
بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

آری چه زیبا می گوید حافظ اهل راز؛
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است
والحمد لله رب العالمین علی کل حال

نازنین #مولوی و #عطار و حافظ در سر تا سر مثنوی و منطق الطیر و آثار خود می خواهند سری را فاش کنند ولی این سخنی که می خواهند بگویند
جزو اسرار است و نباید نا اهلان و کج خوانها از آن با خبر شوند لذا عطار سروده ایت
نبود فرمان انبیا، را
که کنند رموز این قیامت آشکارا ،
و مولوی
با ابیات زیر سخن خود را در غلاف حلق میکند مـــا “بهــــاء” و خونبهـــــا را یافتیم اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش و حافظ قرآن تنها راه نجات خود را در رازپوشی می‌داند.

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات/
بخواست جام می و گفت راز پوشیدن
منظور از پوشیدن راز اسر اسم اعظم بود ه و همه را نصیحت میکند اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
در همه دوران اسلام تنها سه تن اسم اعظم را دریافتند. یکی مولانا جلال الدّین رومی است که میگوید:
مـــا “بهــــاء” و خونبهـــــا را یافتیم جـانب جــان بـاختـــن بشتـــافتیــــم
غرق عشقی شو که غرقست اندرین عشقهــــــای اوّلیـــــن و آخــــــرین
من حسین اللّهیَـــــــــم، زنجیـر کــو کار ایــــن دیـــوانـه را تدبـــیر کـو
دومین کسی که در دور اسلام “اسم اعظم خـدا” را دریافت و حتی خود را، سه قرن پیش از آغاز بابیّت، “بهـایی” نامید، شیخ بهایی است. او آشکارا میگوید که “اسم اعظم خـدا” برترین و بالاترین اسم است و بنابرین در دو دعای اسلامی که آمده است، نخستین و والاترین اسم است. این دو اثر، یکی دعای سحر اسلامی است و دیگری دعای ام داوود.
برای نمونه در دعای سحر آمده است: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ
و در دعای ام داوود آمده است: اللَّهُمَّ لَک الْحَمْدُ وَ لَک الْمَجْدُ وَ لَک الْعِزُّ وَ لَک الْفَخْرُ وَ لَک الْقَهْرُ وَ لَک النِّعْمَةُ وَ لَک الْعَظَمَةُ وَ لَک الرَّحْمَةُ وَ لَک الْمَهَابَةُ وَ لَک السُّلْطَانُ وَ لَک الْبَهَاءُ وَ لَک الِامْتِنَانُ وَ لَک …
.https://giphy.com/gifs/bahaitaizz-IRwP9CHicRGme22xml…

در قدیم همین مثنوی بنام جامع التمثیل در منزل ها در پشت کرسی ها جای تلوزیون امروزی را
گرفته بود البته آنها متوجه مطالب عرفانی آن نمی شدند ولی از داستانهای آن لذت می بردند

تا فتنه بر نخیزبد
نکتها چون تیغ پولاد است و تیز گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا
زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژ خوانی نخواند بر

#لسانالغیب #حافظشیرازی نیز گفته است گر تو را نوح است کشتیبان ز طوفان #غممخور ، #یار مردان خدا باش که در #کشتینوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را #داستان_نوح و توفان و کشتی منتسب به او را همه میدانیم.
در چنان توفانی که همه چیز و همه جا را بکام خود میکشد، این تنها کشتی نوح است که مقاومت کرده و غرق نمیشود. خواجه در این بیت علت این امر را نه استحکام کشتی نوح و نه مهارت نوح درکشتی بانی ،

بلکه در “ایمانی” میداند که نوح بخداوند داشته و این ایمان را به خاکی تشبیه کرده که توفان را به آبی نمیخرد. اما این خاک ،توفان را به “آبی” نمیخرد. در این استعاره نکتهُ ظریفی نهفته است. و در این بیت لسان الغیب خواسته عظمت ایمان را در مقابل واقعه ای به عظمت توفان نوح ( اشاره به مقاومت علما، مقابل امر حضرت بها،الله را بخاطر ایمان پبروانش که در آینده رخ خواهد داد را هیچ بنماید

یكی از ویژگی های شعر #حافظ این است كه آشكار سخن نمی گوید و هركس می تواند حسب حال خویش، آن را تفسیر كند و از آن لذت ببرد. هم میتواند از معشوق هم در وجه زمینی اش استفاده كند
و هم در معنای آسمانی اش.
درست به همین دلیل است كه دیوان حافظ با وجود دشواری تشبیه ها و استعاره ها، احتمالا پرطرفدارترین دیوان شعر ایران است. حافظ می گوید در ره عشق نشد كس به یقین محرم راز

هركسی بر حَسَبِ فكر، گمانی دارد.حافظ بالاخره نمی گوید كه شاهد كیست و باید بنده طلعت چه كسی شد؟
اما با مجموعه ای از واژگان مبهم (آن، فلان، گمان،…) دقیقا به مخاطب القا می كند كه باید عاشق كسی شد كه چیزی فراتر از ظواهر دارد و خواننده می تواند از این شعر هم
در وجه زمینی اش استفاده كند
و هم در معنای آسمانی اش. آنرا بخالق نسبت دهد

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش .. خیلی از اشعار دیوان کبیر حافظ مربوط به ظهور است اصلآ خدا بخاطر ظهور خودش بود که حافظ را لسان الغیب کرد همه نیت کرده ایم و فال گرفته ایم

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست
خدایا به سلامت دارش
سال ها پی د رپی می گذرند، ماه ها سپری می شوند، روزها به پایان می رسند، أجل ها به انتها رسیده، کودکان جوان، جوانان پیر و پیران اسیر خاک شدند؛ انتظارها به سر آمد، طاقت ها طاق شد، مسافران از سفر آمدند و می آیند، اما هنوز مسافری در راه است
که حافظ، آمدنش را به انتظار نشسته است
ولی نامش را چون یک راز می باید بود در قلبش نگه میدارد آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش .. خیلی از اشعار دیوان کبیر حافظ مربوط به ظهور است اصلآ خدا بخاطر ظهور خودش بود که حافظ را لسان الغیب کرد همه نیت کرده ایم و فال گرفته ایم و گاهی نیت کرده ایم و این شعر آمده است
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست
خدایا به سلامت دارش

تا کنون از خویش پرسیده ایم که سفر کدامین مسافر این چنین
به درازا کشیده است؟
گرد و غبار غربت بر لباس کدامین مسافر این چنین نشسته است؟
در حق کدامین مسافر این چنین جفا شده است؟
و کدامین مسافر چنین به فراموشی سپرده شده است؟

مسافری که با سفرش جان عالم را برده؛
مسافری که گرفتگی عالم از گرفتگی اوست.
دریاها می خروشند، رودخانه ها طغیان می کنند، سیل ها جاری می شوند، زلزله ها لرزه بر اندام زمین می اندازند،
خورشید رخ در پسِ پرده کسوف می کشد،
ماه خود را در پس پرده خسوف مستور می دارد. طوفان ها در هم می پیچند
و آن

و دانشمندان این حوادث را توجیه و تدبیر می کنند، غافل از این که عالم متأثر از تأثر اوست که در جوش و خروش است
که اگر نبود «لساخت الارض علی اهلها زمین تمامی اهلش را فرو می برد.و
اگر نبود جهان از مدتها قبل خاموش شده بود نه تنها خاموش نشد بلکه صدای ظهورش را با اختراع تلگراف و تلفن به گوش عالم رساند
فقط این نیست و اشعاری دیگری نیز است که آنها را معرفی خواهم کرد

حافظ در زمانی زندگی می‌کرد که حکومت ایران بدتر از حکومت امروز ایران بود. دورهٔ امیر مبارزالدین! بدترین دورهٔ اسلامی آن دوره بوده‌است. به همین دلیل می‌گوید «در میخانه ببستند خدایا مپسند، که در خانهٔ تزویر و ریا بگشایند.» درست مثل امروز!»

در لوح سلطان که جناب بدیع به ناصرالدین شاه ابلاغ فرمودند ایشان در آیات عربی همان هد هد باد صبا بودند که از طرف حضرت سلیمان ماموریت یافتند و دقیقآ با تکرار همان آیات به ناصرالدین شاه این لوح را تحویل میدهند بعد از شهادت جناب بدیع حضرت سلیمان هم کار خودش را کرد وقتی سلاطین مستبد زمان مثل ناصرالدین شاه و ناپلئون و پاپ اعظم به نصایح و انذارات ان حضرت اعتنائی ننمودند تا جایی که ناصرالدین شاه دستور داد حامل لوح سلطان را که جوانی شیفته عشق الهی بود ان چنان شکنجه نمودند که در زیر داغ و درفش جلادان جان به جان افرین تسلیم نمود.

بنابراین با وجود تمام ضدیت ها وهمان طوری که حضرت بهاءالله در الواح ملوک انذار فرموده بودند قدرت و قوت ظاهره سلاطین و ملوک ارض یکی پس از دیگری محو و نابود گردید و سطوت و سلطنت و شوکت الهیه روز به روز وسعت یافت به طوری که کمتر نقطه ای در روی کره ارض می توان یافت که در ان ندای امر الهی بلند نشده باشد.

باری، جناب بدیع لوح سلطان را از عکا به طهران آورد و سه شبانه روز برفراز سنگی نزدیک به خیمه و خرگاه سلطانی در انتظار دیدار ناصرالدّین شاه بسر برد . هنگامی که شاه او را بار داد واز مقصود پرسش نمود ، بدیع در پاسخ آیه ای از قرآن فرمودند : ” یا سلطان قد جئتک من سبأِ بنبأٍ عظیمٍ .”
از ملکه صبا برای شما پیغام مهمی آورده ام
ناصرلدین شاه پرسید نامه را از کجا آورده ای ؟ جناب بدیع فرمودند .. دیری نپائید که هد هد آمد و گفت من به چیزی دست یافته ام که تو دست نیافته ای و از سرزمین سبا برای تو خبر یقنی آورده ام …
و سپس لوح را به او عرضه داشت و تنها پاسخی که دریافت کرد شکنجه و عذاب و سرانجام جانفشانی در سبیل حبّ بهاء بود (١٦) – کنایه از کوی دوست است . در قرآن سوره “نَمْل ” در باره آمدن هُدهُد از شهر سبا و آوردن خبر از ملکه و اهل آن دیار حکایت میکند و در آیه٢٢ هدهد به سلیمان چنین می گوید : ” وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَأِ بنبأٍ یَقِیْنٍ “. من به خبر یقنی رسیده ام در فرهنگ فارسی معین چنین آمده است : ” سبا – شهری در عربستان قدیم ، در ناحیه یمن که ملکه آن بنام بلقیس مشهور است . و او بروایت تورات با پادشاه یهود ، سلیمان ملاقات کرده و با او روابط دوستانه داشته و طبق روایات اسلامی سلیمان او را بزنی گرفت .”

در لوح سلطان که جناب بدیع به ناصرالدین شاه ابلاغ فرمودند ایشان در آیات عربی همان هد هد باد صبا بودند که از طرف حضرت سلیمان ماموریت یافتند و دقیقآ با تکرار همان آیات به ناصرالدین شاه این لوح را تحویل میدهند بعد از شهادت جناب بدیع حضرت سلیمان هم کار خودش را کرد وقتی سلاطین مستبد زمان مثل ناصرالدین شاه و ناپلئون و پاپ اعظم به نصایح و انذارات ان حضرت اعتنائی ننمودند تا جایی که ناصرالدین شاه دستور داد حامل لوح سلطان را که جوانی شیفته عشق الهی بود ان چنان شکنجه نمودند که در زیر داغ و درفش جلادان جان به جان افرین تسلیم نمود.

بنابراین با وجود تمام ضدیت ها وهمان طوری که حضرت بهاءالله در الواح ملوک انذار فرموده بودند قدرت و قوت ظاهره سلاطین و ملوک ارض یکی پس از دیگری محو و نابود گردید و سطوت و سلطنت و شوکت الهیه روز به روز وسعت یافت به طوری که کمتر نقطه ای در روی کره ارض می توان یافت که در ان ندای امر الهی بلند نشده باشد.

منظور از سلیمان در قرآن همان #ظهور حضرت بها،الله است که لسان الغیب به او میفرماید

انوار اسم اعظم ای در رخ تو پیدا
. انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان
صد حکمت الهی کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

  1. ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آیین پادشاهی

تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب

تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیارتعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی ساقی بیار آبی از چشمه خرابات تا خرقه‌ها بشوییم از عجب خانقاهی عمریست پادشاها کز می تهیست جامم اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان

گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

کامینت های این پست

Ali Hajiabadi

اگر حافظ و مولوی نبودند اسلام برای همان نصف روز هفصد سال خوب بود وقتي كه يك حافظ قرآن، در شهري كه از در و ديوار آن، بانگ قرآن و نماز برمي‌آيد، از خرابات و خراباتي‌ حرف مي‌زند، خرابات‌نشيني او يك انزواي صوفيانه و يك خودرهايي نيست، بلكه دست كم يك اعلان جنگ با محتسب اسلامی است. اعلان جنگ به آن زاهدريايي است كه قرآن را دام تزوير و فريب كرده است و خم‌شكني‌ها را بهانه‌اي براي آزار و تجاوز مي‌سازد

پاسخ به آقای

Ali Hajiabadi

ممنون ، گر حافظ و مولوی نبودند/ این باغ جهان چه بی‌صفا بود/ باغی نه بدیع و باطراوت/ هر چند پر از گل و گیا بود ………………………… به می‌پرستی از ان نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به نقل قول از پیر میکده که بدون شک نور اسم اعظم و عارف وارسته و خود حافظ قرآن،بوده که لیاقت دریافت آنرا داشته و تنها راه نجات خود را در رازپوشی می‌داند.

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات/ بخواست جام می و گفت راز پوشیدن منظور از پوشیدن راز اسر اسم اعظم بود ه و همه را نصیحت میکند اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش ..
و بله خود حافظ قرآن میدانست در سوره حج آیه 47 آمده : 1000 سال وعده خدا به شماست و او هرگز خلف وعده نمی کند.15 سوره سبا آیه 30 : وعده خد ایک روز است که به حساب او 1000 سال می شود و یک ساعت هم جلو و عقب نمی گردد.16 حدیث اهل سنت عبد الوهاب شعرانی در پاسخ به این سؤال که اجل امت اسلام تا کی خواهد بود از حضرت رسول اکرم نقل نموده که فرمودند: اگر امت من صالح باشند یک روز ( 1000 سال) مهلت دارند و اگر فاسد شوند نصف روز. (500 سال) 17 حدیث شیعه بروایت علامه مجلسی در بحار الانوار جلد

خانم طاهره نوشتند Awesome‼️👌🙏💚🍀👏👏💚

پاسخ

Tahereh Garshassebi

ممنون طاهره خانم نازنین و دوست داشتنی بهائیان کلمه اسم اعظم الهی را کلمه بهاء می‌دانند. بهاء به معنی شکوه، درخشندگی و نور است.
بايد ما تحري نور الهي بكنيم چه كه از جميع انوار اعظم است نوريكه حضرت مسيح ميفرمايداين نور است * نوريكه حضرت موسي فرموده اين نور است * زيرا تجلي الوهيت را در اين نور مشاهده كرده * از اين نور از اين اتش نداي حق را شنيد * اين نوريست كه حضرت محمد در قران ميفرمايد ( الله نور السموات و الارض ) تحري اين نور را بكنيد تا اينكه حقائق اشيا را ادراك كنيد تا باسرار الهي مطلع گرديد تا انچه مستور است به بينيد
حوادث غيبيه مطلع شويد اين نور مثل ائينه ايست چه گونه در ائنيه صور جميع اشيا منطبع است اين نورنيز محيط بر جميع صور و محيط بر جميع اشيا است * اينستكه حقايق اشيا بان نور كشف ميشود اسرار كتابمقدس بان نور واضح ميشود اسرار ملكوت بان نورمشهود ميگردد عوالم الهي بان نور ادراك ميشود * حقائق اسما و صفات الهي بان نور معلوم ميشود * بان نور روابط بين حق و خلق واضح ميشودلهذا اميدوارم كه بان نور منور شويد …
خطابات حضرت عبدالبها،
جلد یک ص ۱۱۴

https://youtube.com/channel/UCZf43eLmpOw35xD_rw31rFQ

آقای علی حاجی آبادی نوشتند

عالی بود اگر درست متوجه شده باشم #حافظ #اسماعظم را ااسم مخفی حق می دانست برخی اسم اعظم را «الله» دانسته اند. یعنی این اسم مستجمع کمالات حق تبارک و تعالی است و همه اسماء مستتر است. ولی چه کسی می تواند به «اسم اعظم» برسد؟ کسی که خودش مظهر #عظمت حق مثل حافظ باشد. اگر انسان، مظهر عظمت #حق شد، همه اسماء « #اسماعظم » است و اگر #انسان به مظهریت «اسم اعظم» نرسید، هیچ اسمی اعظم نیست
اسم اعظم، الهی همان راز و همان اسم مخفی خداوند بود که در روح و صفات حضرت بها،الله ظاهر شد

پاسخ به

Ali Hajiabadi

در دیوان حافظ همه جا اشاره به ‘اسم اعظم’ با ذکر ‘سلیمان’ و ‘اهرمن’ یا ‘دیو’ همراه است:
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
و یا
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
و یا
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
‘اسم اعظم’ نام نقش نگین سلیمان است که مدتی اهریمن آن را ربود

منظور لسان الغیب نشان دادن عظمت اسم اعظم الهی بود و حتی پیدا شدن آن را از معجزات آن اسم می داند و می فرماید چون رباینده انگشتر (دیو) نابکار است و به جهت ناپاکی درونی نمی تواند آن را به کار برد، موفق به بهره گیری از آن نخواهد شد.
گر انگشت سلیمانی نباشد *** چه خاصیت دهد نقش نگینی حافظ در بهره گیری از این داستان مخاطبان را بر الطاف الهی و حسن خاتمت آینده بشارت می دهد.
خواجه حافظ قرآن بود و میدانست برای پروردگار نام های گوناگون است که برخی واجد ویژگی های بخصوصی هستند .
«تبارک اسم ربک ذوالجلال و الاکرام؛ نام پروردگار تو که صاحب بزرگی و مکرمت است افزون آمد.» (الرحمن/ 78) و میدانست
«و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها؛
و برای پروردگار نام های نیکوست او را بدان ها بنامید.» (اعراف/ 180)

زیباترین اشعار ادبی و عاشقانه فارسی

گلچینی از زیباترین #اشعار، #غزلیات و #رباعیات شاعران بزرگ ایرانی از گنجینه شعر و ادب فارسی

حافظ شیرازی | مولانا | سعدی شیرازی | ابوسعید ابولخیر | خاقانی | رودکی | خیام | خواجوی کرمانی | پروین اعتصامی | عطار نیشابوری | نظامی | شهریار | فردوسی

******


اشعار ابوسعید ابوالخیر

**

اشعار خیام

اشعار رودکی


اشعار خاقانی

کلمات کلیدی شعر فارسی 

·#مثنوی #شعرنو #غزل #قصیده #نوایی#هامون#چنگ#تک_بیت#فارسی #شعر #فارسی1 #شعر_معاصر #موسیقی #شعراء #قطر #فارسی_وان #شعر_غزل #عاشقانه #ایران #نوروز #شعر_نو #جم #عشق #شاعر #kw #farsi1 #مشاعره #دشتی #شعرسفید #نوال_الكويتيه_اهي_فنانة_العرب_الأولی #شعر_شعبي #فارسی_انگلیسی #شعر_سپید #شعري #غزل #فارسی_دری #محبوبي_انا #شعر_ناب #فارسی_زبان #شعر_جزل #وصلات_شعر #شعر_طبيعي #محبوبي #قصيد @bruceleetags

Youtub

youtube video

https://youtube.com/c/Alikargarihajiabdi

یک راز معنوی

انسان ها  با حواس خود  ادراکاتی دارند .این حواس قادر است عالم مشهود و شهود را کمی درک کند ،

مولانا  در ابتدای دفتر سوم کسانی که به عالم بعد اعتقاد ندارند را  ,به جنین در رحم مادر  تشبیه می کند که تصوری از جهان اصلی و واقعی و عظیمتر ی که در وجود  و خارج از رحم مادر است  را  ندارند

.جهان  همان عالم غیب و معناست . گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول …

کین محالست و فریبست و غرور

زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود

ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می‌گویند شان جهان معنا و غیب :

جهان غیب جهانی است که فاقد ماده ، شکل و صورت است .البته بحثهای بسیار در این باب در اثبات و کمیت و کیقیت ، ارتفا  و ارتقاع آن نیز هست .

واقعیت آن است که خداوند سرار غیب را برای هیچ کس کامل نمی گشاید .زیرا اساسا بشر دارای حواس و ابزار کافی و لازم برای درک ان عوالم نیست .

زیرا جهان باقی گفتنی نیست دیدنی نیست

مکان ندارد زمان ندارد  و آنهایی که  آن جهان را  تجربه کرده‌ اند زبانشان از توصیف آن برای ما قاصر است

چونکه برای چیزی که ویژگی‌های این جهان را ندارد در زبان و اندیشه ما  واژه و پنداره‌ای برای آن نیز  وجود ندارد.  

بشر در فهم خود پیشرفت می کند .لذا اگر هم در مکاشفه و سیر نجواهایی شنیده و تصاویری دیده شود برای این است بشر باور کند جهان بن بست نیست 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید #حافظ

شعر مولوی

کمی از اسرار

کمی از اسرار بیشتر   

مولوی فرموده است تن ز جان و جان ز تن مستور نیست *  لیک کس را دید جان دستور نیست‌‌

هم جان از روح خبر داره و هم روح از جان ،  ولی هم به جان و هم به روح ،  چشم برای دیدن و این اجازه داده نشده  که همدیگر را ببینند

  اگر حکمت بود که جان چشم داشته باشد و راه آن جهان را ببیند بیدرنگ همه مردم  جان را از این جهان می شستند و چشم از آن  می بستند 

آن جهان و راهش ار پیدا بودی کم کسی  یک لحظه هم اینجا بودی #مولانا

چقدر عجیب است در وجود آدمی، جان و روان میرسد از غیب، چون آب روان هر زمان از غیب، نو ، نو میرسد جهان تن، «برون شو» میرسد

 ولی حیف که کسی متوجه  نمی شود خدا همه جا و درون هرکسی  است و همه جا با صفا و  زیباست   مولوی همینطور  می گوید

 تو شترِ کوری، مهار تو رهین تو کشش میبین، مهارت را مبین پیدا نی و، آنکت میکِشد اشترِ کوری، مهار تو رهین …..

انسان مانند شتر کوری است که مهارش را نمیبیند و از چشمانش پنهانند، اما کشش را حس می کند و به سمتش می رود.

دلیل اینکه انسان از دیدن کشنده و مهار محروم است این است که اگر آن آشکار می شد،

آنگاه جهان مادی دیگر دارالغرار یا خانه فریب نبود (و خاصیت آموزشی خود را از دست می داد):

گر شدی محسوس جذاب و مهار

پس نماندی این جهان دارالغرار  

  #Taizzمعرفیکننده  https://giphy.com/gifs/tazz-SNAto56NVe5zZQ1qDg ,

  پست مرتبط  ..

من ایرانیم ، رسم من سادگیست من اندیشه ام کلا افتاد گیست من آن صاحب لوح آزادیـــم!  جهان را زجان طالب شادیــم  من ازخاک و گل  ارگ بـم ساختم  به یکباره بر ظلم نا بخردان تاختم  تمدن ز اندیشه ام زاده شـد  بشر با نگاه من آزاده شـد  همان تخت جمشید هست فکر من! … پست مرتبط .  #شعریادت_نره شعر یادت نره – قسم

 http://taiziz.car.blog/2021/02/19/%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%86%d9%88

بشارات ظهور http://taiziz.car.blog/2021/06/15/%d8%a8%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b8%d9%87%d9%88%d8%b1/ ،،

#Taizz

معرفیکننده  ..

بهشت

براساس اینکه اعراب عهد جاهلیت اشیاء را بصورت ظاهری میدیدند پروردگارعالم بهشت را با دو معنای ظاهری ومعنوی  براساس معشیت الهی  آفرید برای مثال معنای ظاهری آن  یکی همین که  معنا ی  اول آن  بهشت جسمانی است که مسلمان ها به آن اعتقاد دارند ومعنای دوم آن درظهور لقاءالله باید انجام می گرفت با ظهور حضرت بهاء الله   پرده از رازهای هستی برداشته شد و معنای معنوی بهشت قبول نزدیکی به حق وپیروی از دستورات مظهرحق اوتعبیر شد والا بقول حضرت بهاء الله  زبان ما از توصیف جهان دیگر قاصراست چونکه برای چیزی که ویژگیهای این جهان را ندارد در زبان و اندیشه ما ؛  واژه و پنداری برای آن نیز وجود ندارد د لیل اول آ ن  تنا قض   و ایما ن    پیروان ا دیا ن به جهنم و بهشت است .. سکس و مشروب در  این عالم حرام است و در عا لم  دیگر مثل بهشت آ زاد .ا ین  مسئله با ور بسیا ر ی ا ز رو شنفکرا ن را به قیا مت عو ض کرد و متآ سفا نه با عث تردید و شک به و جود پرورد گا ر شد .معا د بی شک و بی تردید روحا نیست …دلیل دوم آ ن خوا بها ی که درعا لم رویا می بینیم . بارها انسا ن مکا نی را می بیند که بنظرش می آ ید آ نرا ازقبل د یده است درعالم خواب روح ما ست که  به عا لم نا شنا خته ها  سفرمی کند ..بقول سعد ی .. اندرون  تن خسته  ند انم چیست …. که من خموشم واو در غوغا ست ..بنا برین می توان مرگ را یک بشا رت  دا نست  برای یک تولد وزندگی دوبا ره درعا لمی  که به مرا تب بهترازاین عالم ..ا ست ….. مردن مثل خوابیدن در  اطا ق می با شد و بیدارشدن دربا غ .. با غی به  نها یت زیبا یی که از درک حوا سی  که بشر در ا ختیا ر دا رد بر نمی آ ید  { مثا ل آ ن از عهد ه شش حس طبیعی که انسا ن در اختیا ر   دارد   خا رج ا ست    }  بقول مو لا نا … تنک است هفت فلک چون او….  می رود در  پیر هنم . برای مثا ل ..  در آ موزه ها ی بها ئی  زندگی ما دراین عا لم مثل زندگی جنین درشکم ما درا ست .و یک  زند گی دوبا ره  و کسی چون  ..  ما در.. { خدا } ..د ر ا نتظا ر ما ست  ..  .میتوان  نتیجه گرفت که زند گی روحا نی ما درعا لمی دیگر  ا دا مه  خوا هد دا شت دلیل سوم آن..انسان میتوا ند با نزدیک شدن به خدا که بهشت است وبا دوربودن ازاو مثل جهنم است را درست کند برای مثا ل وقتی قبول کند این بهشت به وا سطه مظهرحق دراین عا لم برای او به وجود آمده وآرزوها ی انسانی به راحتی برآورده  شد ه و دراین عا لم  به تحقوق پیوسته است و می توا ند از میوه ها ی آن بهشت ما نند همین تافن موما یل وصدها نعمت دیگر که دردستش  به واسطه رحمت و ظهوراو قرارگرفته …استفاده کند …و حتی  به جها ن بعد که به وا سطه وجودش نمی توان به جهنمی ازمارواژدها وگرز آ تیشین حتی ا عتقاد داشت . چون  بقول عطا ر ..گفتی که ترا عذا ب خواهم فرمود ..من درعجبم که در کجا خواهد بود . . آ نجا که توئی عذاب نبود هرگز..  آنجا که تونیستی  کجا خواهد بود  ..حتی اگر به شیطا ن هم ا عتقا د دا شته با شیم  با ید بدانیم  شیطا ن  زما ن مرگ انسا ن را رها می کند پس.نمی تواند جهنم درعا لم  بعدی وجود دا شته با شد . فقط دوری از حق باعث وجود ا ین جهنم  در همین عا لم می شود . هیچ چشمی خدا را نمی تواند ببیند و آیات مربوط به لقا، پروردگار جز، آیات محکمات و متشابهات است که معنی باطنی دارد و در راستای رؤیت خدا در آیة مزبور، نیز دیدگاه‌های گوناگون و فراوانی ابراز شده است؛ از جمله رؤیت حسّی، شهودی و رؤیت عقلانی، رؤیت دنیوی و اُخروی اگر رویت خدا غیر ممکن بود آیا موسئ سئوال از امری غیر ممکن می نمود  ..در تورات است که خدا فرمود .: “” انسانی را خلق کنم بصورت ومثال خود .”” و درحدیث رسول الله میفرمایند : “” خلق الله ادم علی صورته “” مقصد از این صورت …..صورت رحمان است . خدا بصیر است ….. انسان هم بصیر است . خدا سمعیست …… انسان هم سمعیست . خدا مقتدر است …..انسان هم مقتدر است . پس انسان ایت رحمان است . صورت و مثال الهی است ….و این تعمیم دارد ….و اختصاص برجال دون نساء ندارد . چه نزد خدا ذکور و اناثی نیست . هرکس کاملتر . مقرب تر ….خواه  ..مرد …باشد …خواه زن . خطابه حضرت عبدالبهاء جل ثناء در تالارموزه بوداپست  همچنین  خداوند خیلی از اسرار الهی را بر حسب زمان طفولیت بشر به صورت داستان های مختلف و بنوعی برای راحتی درک بشر آنها را بصورت  سمبلیک بیان نموده است   مقصود از سفینه ( کشتی ) آئین یزد دان است در ابنجا اشاره به این است که کشتی شریعت نوح  نیز در عالم معنی از این ظلم جانکاه چنان پریشان شد که واژگون گردید  داستان کشتی نوح در تورات سفر خروج باب ششم و در قرآن در سوره هود آمده است  بها،الله موعود کتابهای آسمانی ص ۲۲٨  همچنین ثعبان ( اژدها ی ) قدرت در عهد قدیم و قرآن مذکور است که خداوند به حضرت موسئ آیتی ( معجزه ای) عطا فرمود که  چون عصای خود را بیا ندا خت  تبدیل به اژدها می شد  در سوره اعراف کلمه ثعبان و در سوره شعرا نیز ثعبا ن ذکر شده  و در سوره طه ؛ حیه یعنی مار فرموده اند  جمال قدم جل جلاله در کتاب ایقان مار و ثعبان را به قدرت خداوندی که همراه  حضرت موسی بود تبعیین فرموده اند  قاموس مختصر ایقان ص ۱۶ مولوی هم بارها در  کتاب مثنوی  به این نکته اشاره کرده است  … حرف قرآن را مدان که ظاهر است .. زیر ظاهر باطنی هم قا هر است  … هست قرآن در فهم تو همچون عصا  ؟ .. می کشد کفرها را چون اژد ها ؟  …. بسکه  خود را کرد ه ای بند حوا …. کرمکی را کرد ه ای  تو اژدها  … آیا…   اگر  حضرت موسئ  میتوانست با عصا یش رود نیل را از وسط  بشکافد   همان اول فرعون را از وسط به دو نیم نمیکرد ؟ ای منجم اگرت شق وقمر باور شد … بایدت بر  خود و شق و قمر خندیدن … مولانا ثعبان ( اژدها ی ) قدرت در عهد قدیم و قرآن مذکور است که خداوند به حضرت موسئ آیتی ( معجزه ای) عطا فرمود که  چون عصای خود را بیا ندا خت  تبدیل به اژدها می شد  در سوره اعراف کلمه ثعبان و در سوره شعرا نیز ثعبا ن ذکر شده  و در سوره طه ؛ حیه یعنی مار فرموده اند  جمال قدم جل جلاله در کتاب ایقان مار و ثعبان را به قدرت خداوندی که همراه  حضرت موسی بود تبعیین فرموده اند  قاموس مختصر ایقان ص ۱۶ مولوی هم بارها در  کتاب مثنوی  به این نکته اشاره کرده است  … حرف قرآن را مدان که ظاهر است .. زیر ظاهر باطنی هم قا هر است  … هست قرآن در فهم تو همچون عصا  ؟ .. می کشد کفرها را چون اژد ها ؟  …. بسکه  خود را کرد ه ای بند حوا …. کرمکی را کرد ه ای  تو اژدها  … آیا…   اگر  حضرت موسئ  میتوانست با عصا یش رود نیل را از وسط  بشکافد   همان اول فرعون را از وسط به دو نیم نمیکرد ؟ ای منجم اگرت شق وقمر باور شد … بایدت بر  خود و شق و قمر خندیدن … مولانا ثعبان ( اژدها ی ) قدرت در عهد قدیم و قرآن مذکور است که خداوند به حضرت موسئ آیتی ( معجزه ای) عطا فرمود که  چون عصای خود را بیا ندا خت  تبدیل به اژدها می شد  در سوره اعراف کلمه ثعبان و در سوره شعرا نیز ثعبا ن ذکر شده  و در سوره طه ؛ حیه یعنی مار فرموده اند  جمال قدم جل جلاله در کتاب ایقان مار و ثعبان را به قدرت خداوندی که همراه  حضرت موسی بود تبعیین فرموده اند  قاموس مختصر ایقان ص ۱۶ مولوی هم بارها در  کتاب مثنوی  به این نکته اشاره کرده است  … حرف قرآن را مدان که ظاهر است .. زیر ظاهر باطنی هم قا هر است  … هست قرآن در فهم تو همچون عصا  ؟ .. می کشد کفرها را چون اژد ها ؟  …. بسکه  خود را کرد ه ای بند حوا …. کرمکی را کرد ه ای  تو اژدها  … آیا…   اگر  حضرت موسئ  میتوانست با عصا یش رود نیل را از وسط  بشکافد   همان اول فرعون را از وسط به دو نیم نمیکرد ؟ ای منجم اگرت شق وقمر باور شد … بایدت بر  خود و شق و قمر خندیدن .. در غیر این صورت چرا وقتی  می گویند موسی فرعون را شکست داد حقیقت است اما کاوه ضحا ک را از میان برد و یا رستم دیو سپید را شکست داد افسانه است نو ح تمام حیوانات را سوار کشتی کرد حقیقت  است   اما کیکاووس به وسیله عقاب ها پرواز کرد افسانه است ابراهیم به سلامت از آتش گذر کرد معجزه است اما سیاووش به سلامتی از آتش گذشت افسانه است ییوسف در شکم نهنگ زندگی  کرد حقیقت است اما زال توسط سیمرغ پرورش یافت افسانه است رستم ۷۰۰ سال عمر کرد افسانه است اما نوح ۹۵۰ سال زندگی کرد حقیقت است  همانطور که می دانید آنچه مربوط به باورهای دینی و مربوط به فرهنگ سامیان  بود به ما گفته شده حقیقت است وآنچه مربوط به تمدن  و فرهنگ ایرانی   است به ما گفته شده افسانه است  شاید هدف  این بود ه که. اسطوره های تمدن  ایرانی را هم مثل باورهای خرافی   پر از افسانه و خرافات   معرفی کنند از طرفی دیگر حافظ گفته بود گر تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور ،  یار مردان خدا باش که در کشتی نوح  هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را  داستان نوح و توفان و کشتی منتسب به او را همه میدانیم. در چنان توفانی که همه چیز و همه جا را بکام خود میکشد، این تنها کشتی نوح است که مقاومت کرده و غرق نمیشود. خواجه در این بیت علت این امر را نه استحکام کشتی نوح و نه مهارت نوح درکشتی بانی ، بلکه در “ایمانی” میداند که نوح بخداوند داشته و این ایمان را به خاکی تشبیه کرده که توفان را به آبی نمیخرد. اصطلاح “به چیزی نخریدن” هنوز مرسومست و ما آنرا بکار میبریم. اما این خاک ،توفان را به “آبی” نمیخرد. در این استعاره نکتهُ ظریفی نهفته است. شاید آب در دل صحرای خشک و سوزانی بسیار پر ارزش هم باشد (که هست) اما در دل توفانی که همه جا را آب گرفته دیگر آب ارزشی ندارد و در این بیت خواسته عظمت ایمان را در مقابل واقعه ای به عظمت توفان نوح ( اشاره به مقاومت علما، مقابل حضرت بها،الله که در آینده رخ خواهد داد را هیچ بنماید و این را بعد از دعوت مخاطبش به یاری مردان خدا (داشتن ایمان) آورده است.همچنین این بیت اشاره به حکایت حمل جسد آدم (و حوا) از طرف نوح در کشتی و رساندن نوح آن دو قالب را به بیت المقدس دارد.در تفسیر طبری آمده است که: ” پس چون وقت طوفان نوح بود خدای عز و جل وحی فرستاد به نوح و گفت: برو و قالب آدم و حوا را از آن گور بردار- نوح برفت و آن قالب های ایشان برداشت و با خود در کشتی نهاد و همچنان می داشت تا آن عذاب فرو کش کرد.” ملاحظه بفرمائید چطوری تفسیر شد ، حضرت بها،اله به اصبع مبارک یعنی با انگشت مبارک محل استقرار عرش حضرت اعلی را به فرزند خود حضرت عبدالبها،  نشان دادند همچنین  #آیات قرآن معنی باطنی دارد نه ظاهری   بعضی از فرمان هبوط چنین استفاده کرده‌اند که آدم در آسمان بود و فرود آمده است، درست نیست، بدلیل اینکه در قرآن پیاده شدن حضرت نوح از کشتی (اهبط بسلام منّا…. هود/48) و برای رفتن بنی‌اسرائیل به شهر (اهبطوا مصراً … بقره/61) از واژه هبوط استفاده کرده است. آیا درست است بگوئیم آنها هم از آسمان آمدند دومآ بهشت مورد نظر  و نیز بهشت اخروی؛ همیشگی است. (خالدین فیها لایبغون عنها حولاً «]اهل بهشت[ در آن جاودانند و از آغاز گرایش انتقال به جای دیگر را ندارند. کهف/108) و (لا یمسّهم فیها نصب و ما هم منها بمجزجین «هیچ رنج و زحمت در آنجا به آنها نرسد و هرگز از آن بهشت ابد بیرونشان نکنند.» حجر/48)(9) از طرفی خداوند در آغاز داستان آدم به فرشتگان فرمود: اِنّی جاعِل‏ٌ فِی الأرضِ خَلیفةً – و هیچ دلیلی نداریم که خداوند این آدمی را که در این کره زمین آفریده به آسمانها برده باشد که فرشته دیده باشند و . و #Taiziz منظور از آدم و حوا چیست ؟  قرنهاست که این ایراد مطرح است که گیرم که ادم خطا کرد و گناه کرد،  بنی ادم چرا باید تاوان این گناه را الی الابد بپردازند ؟  این آیات معاني كليه و تاويل بديعه دارد و جزمحرمان راز و مقربين حضرت بي نياز واقف ان اسرار نه . لهذا اين ايات تورات معاني متعدده دارد يك معني از معاني انرا بيان كنيم و گوئيم مقصد از ادم روح ادم است و از حوا نفس ادم زيرا در بعضي مواضع از كتب الهيه كه ذكر اناث ميشود مقصد نفس انسانيست . و مقصد از شجره خير و شر عالم ناسوتيست زيرا جهان روحاني الهي خير محض است و نورانيت صرفه اما در عالم ناسوتي نور و ظلمت و خير و شر حقايق متضاده موجود . و مقصداز مار تعلق بعالم ناسوتيست ان تعلق روح بعالم ناسوتي سبب … مفاوضات: صفحه ۹۰ كه نفس و روح ادم را از عالم اطلاق بعالم تقييد دلالت كرد و ازملكوت توحيد بعالم ناسوت متوجه نمود و چون روح و نفس ادم بعالم ناسوت قدم نهاد از جنت اطلاق خارج گشت در عالم تقييدافتاد بعد از انكه در علو تقديس بود و خير محض بعالم خير و شر قدم نهاد . و مقصود از شجره حيات اعلي رتبه عالم وجود مقام كلمة الله است و ظهور كلي لهذا ان مقام محفوظ مانده تا در ظهور اشرف مظهر كلي ان مقام ظاهر و لائح گشت . زيرا مقام ادم من حيث ظهورو بروز بكمالات الهيه مقام نطفه بود و مقام حضرت مسيح رتبه بلوغ و رشد و طلوع نير اعظم رتبه كمال ذاتي و كمال صفاتي بود . اينستكه در جنت اعلي شجره …. .كتاب بدائع الاثار – جلد ٢‏: صفحه ۹۸ ملاحظه كنيد كه حضرت ادم و سايرين در جنت بودند بمجردانكه در جنت عدن در ميان حضرت ادم و شيطان نزاعي حاصل گشت جميع از جنت خارج شدند تا انكه نوع انسان عبرت گيرد و اگاه شود كه نزاع و جدال سبب حرمان است حتي با شيطان لهذا درين عصر نوراني بموجب تعاليم الهي حتي با شيطان نزاع و جدال جائز نه حال كه بالعكس عالم انسان مملو جنگ و نزاع است جنگ است بين اديان جنگ است بين اقوام جنگ است بين اوطان جنگ است …. مثلآ … · ..ثعبان ( اژدها ی ) قدرت در عهد قدیم و قرآن مذکور است که خداوند به حضرت موسئ آیتی ( معجزه ای) عطا فرمود که چون عصای خود را بیا ندا خت تبدیل به اژدها می شد در سوره اعراف کلمه ثعبان و در سوره شعرا نیز ثعبا ن ذکر شده و در سوره طه ؛ حیه یعنی مار فرموده اند جمال قدم جل جلاله در کتاب ایقان مار و ثعبان را به قدرت خداوندی که همراه حضرت موسی بود تبعیین فرموده اند قاموس مختصر ایقان ص ۱۶ ۱ ..مولوی در کتاب مثنوی به این نکته اشاره کرده است … حرف قرآن را مدان که ظاهر است .. زیر ظاهر باطنی هم قا هر است … هست قرآن در فهم تو همچون عصا ؟ .. می کشد کفرها را چون اژد ها ؟ …. بسکه خود را کرد ه ای بند حوا …. کرمکی را کرد ه ای تو اژدها … نکته … اگر حضرت موسئ میتوانست با عصا یش رود نیل را از وسط بشکافد همان اول فرعون را از وسط به دو نیم میکرد .. اینکه مراد از این اشاره همان معجزات بوده باشد، احتمال صحیحی نیست، چون با تکرار اسم اشاره ‘ نمی سازد، علاوه بر این فرعونیان وقتی معجزات را دیدند، بنا بر حکایت قرآن گفتند: “فلناتینک بسحر مثله گفتند ما نیز نظیر آن را خواهیم آورد” (۱۷) و حال آنکه در پاسخ موسی گفتند: “ما چنین چیزی . در پدران گذشته خود ; سراغ نداشته، و از آنان نشنیده ایم”.پس معلوم می شود مراد از”هذا این” در این جمله دعوت موسی است، نه معجزات وی، از این هم که بگذریم معجزات موسی معنا ندارد که بگویند: ما سابقه نظیر این را نداریم، چون سابقه نداشتن از امثال آن معجزات، رد دعوت آن نمی شود. حقایقی برای گفتن وجود دارد. این حقایق به شکلی غیر مستقیم در بطن ایات قران است اما واضح و روشن نیست و نیاز به تاویل و تبیین دارد. وقتی مردوم از معنی این آیات می پرسیدند پیامبران طبق نظر آیات میگفتند – زمان گفتن این حقایق هنوز  فرا  نرسیده است.وقتی زمان آن ( ظهور حضرت بها،الله) برسد آن وقت پی به معنی آیات خواهید برد و به جهل خود متعرف خواهید شد – اورده اند که مشرکان، بر ایات قران نظیر تاریک شدن خورشید، متلاشی شدن کوهها و ریزش ستارگان بر روی زمین و اتش گرفتن دریاها و نیم شدن ماه و بسیاری دیگر را ایراد می گرفتند و می گفتند محمد قومش را فریب می دهد چون امکان وقوع این امور وجود ندارد و امتناع عقلی دارد. در پا سخ انها آیاتی نازل شده مدل بر ای نکته که این ایات معانی روحانی دارد که زمان آن هنوز فرا نرسیده که روشن شوند بنابر این قابل فهم برای انها نیست نظیر این ایه که بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتهم تاویله (یونس ۳۹) واضح است که منظور از تاویل ایات فهم معانی ظاهری ان نیست که هر کس که با لغت عربی اشنا باشد یا تاریخ و فقه و اصول بداند بتواند ان را درک کند..و نکته مهم همین است که طبق آموزه های بهائی منظور از آدم روح خود انسان بوده است و منظور از حوا اشاره به نفس جسمانی او داشته است …اصولآ کلمه معجزه کلمه معجزه به آن معني که ما از آن درک و فهم مي کنيم در قرآن نيامده است. در قرآن به جاي آن، کلمات: آيه و بيّنه بکار برده شده است. .هر کدام از ما به تنهائی معجزه همین خلقت هستیم آیه و نشانه و مثال آن توجه به آفرینش و توانا یی ها ی بالفطره وجود خودمان است. ما هر چه از کمالات داریم مربوط به ان لحظاتیست که از خودمان بیرون امده دیگران را هم دیده ایم . … ٭ هر کجا که پندار توست دوزخ است و هر کجا که تو نیستی بهشت است ، آنجا که تو یی  تو  ، نفس و تمایلات نفس و در نتیجه ظاهر سازی و ریا کاری با توست آنجا دوزخ است و آنجا که تو نیستی یعنی میدانی برای خود خواهی وجود ندارد بهشت است حجابی میان بنده و خدا آسمان و زمین نیست پنداشت و منیت ما حجاب است . ٭ .#ابوسعیدعبلخیر  ٫  https://giphy.com/gifs/israel-1HFQCCvUxkeWnJGf5e ،

منظور از بنده خدا بودن چیست ؟

ای بنده پاینده آستان حق ؛ جمیع خلق آزادگی خواهند وبزرگواری جویند وسروری طلبند ولی تو پند از عبدالبهاء گیر بندگی خواه وکهتر ی جو و چاکری طلب زیرا بنده آن آستان  ؛ سرور دو جهان است و در بند  آن زلف مشکبار؛ آزاده لا مکان … مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد ۶ ص ۱۱۲

حضرت عبدالبهاء میفرمایند  …. هوالابهی ؛ ای بنده جمال قدم , غلام او هستی ولی سرور عالم زیرابنده حلقه بگوش جمال ابهی ؛ ملک الملوک است یعنی سلطنت عالم باطن نماید و شهریاری اقلیم معانی کند بر سریر عظمت و بزرگواری جالس است ودر قصور عالیه شهریاری ساکن

پس به عبود یت آستان مقدس چون این غلام قیام نما که اعظم محبت عالم وجود است .

.مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد ۸ ص ۲۷

آنکس که حب بهاء دارد ندارد حب دنیا را .. باز سلطان کی نظر بر لاشه مردار  دارد .. ؟

از جنید بغدادی  پرسیدند بنده کیست ؟

فرمود بنده  آنکسی است  که از بندگی  کسان دیگر آزاد باشد

.

روزی در لندن شخصی از حضرت عبدالبهاء پرسید ، ” آیا این دنیای آکنده از مشقّت و شقاوت و بدبختی دیگربار روی سعادت را خواهد دید ؟

“حضرت عبدالبهاء فرمودند ، ” تقریباً دو هزار سال   از آن روزی که   حضرت مسیح  این دعا را  به امّت خود  آموخت  می‌گذرد : « ای پدرِ ما  که  در آسمانی ، نام تو مقدّس باد . ملکوت تو بیاید ؛ ارادۀ تو  چنان که  در آسمان است  بر زمین نیز  گسترده  شود . »

آیا شما تصوّر می‌کنید  آن حضرت به شما امر فرموده  برای آنچه که  هرگز نخواهد آمد  دعا کنید ؟

این دعا نبّوت  و پیش‌گویی نیز  هست .

“آن شخص پرسید ، ” حضرت عبدالبهاء ، ملکوت چه زمان خواهد آمد ؟

 ارادۀ الهی چه زمان  آنچنان که  در آسمان هست  بر زمین نیز جاری خواهد شد ؟

“حضرت عبدالبهاء فرمودند ، ” منوط به آن است که شما ،  هر یک از شماها ،

با چه میزان شور و حرارت ،  روز و شب ، به خدمت پردازید ..


http://ataizizseler.com/2020/10/22/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%b8%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/

آیا میدانید قرآن با بخوان و مثنوی با بشنو آغاز میگردد

 دوستان گرامی آیا میدانید  قرآن با بخوان و مثنوی  که ترجمه قرآن بزبان پهلوی است  با بشنو آغاز میگردد  مولوی  آیات قرآن را از حفظ بود و از رجعت نیز خبر داشت و آمده بود تا مردوم را برای روز ظهور آمده کند   او میدانست روزی دوباره همه ما ها  بر انگیخته  می شویم   وبرای تحقق اهداف پروردگار  و برقراری ملکوت و سلطنت پروردگار که از دیر باز به آن اشاره شده و هر کسی برای آن روز  دوباره خلق خواهد شد و به این جهان  باز خواهد گشت  

 حضرت باب فرموده اند بدان که همه  برای ظهور من یظهر الله خلق شده اند  ( کسی که خدا او را ظاهر خواهد کرد ) و  در تورات و انجیل و قرآن نیز بکرات این بشارت داده شده و  در احادیث بسیاری نیز آمده رجعت در لغت به معنای بازگشت است  و در تمام کتابهای آسمانی به آن اشاره شده   امام جعفر صادق نیز به صراحت  فرموده که مقصود از قیامت  به صراحت رجعت است به این معنی که خداوند بعد از ظهور منجی  گروهی از کسانی  که قبلآ از دنیا رفته  اند  را  به این جهان باز می گرداند تا حق را از نو با او یاری کنند

تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین …  دیو آدم را نبیند جز که طین ظاهر قرآن چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست حرف قرآن را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی پس قاهریست زیر آن باطن یکی بطن سوم که در گردد خردها جمله گم

مولوی همانطور که نوشته شد قرآن با بخوان  و مثنوی که ترجمه قرآن بزبان پهلوی است با بشنو آغاز میگردد مولوی   آیات قرآن را از حفظ بود و از رجعت خبر داشت   او میدانست روزی دوباره همه ما ها  بر انگیخته  می شویم  وبرای تحقق اهداف پروردگار   دوباره به این جهان  باز خواهیم گشت    رجعت در لغت به معنای بازگشت است  و در تمام کتابهای آسمانی به آن اشاره شده است امام جعفر صادق نیز به صراحت  فرموده که مقصود از قیامت  به صراحت رجعت است به این معنی که خداوند بعد از ظهور منجی گروهی از کسانی  که قبلآ از دنیا رفته  اند  را  به جهان باز می گرداند تا حق را  با او یاری کنند 

علامه مجلسی می گوید که روایات معصومان در باره رجعت بقدری زیاد است که بسیاری از مومنین قبل از شروع  ایام الله ( روزهای قیامت ) ادعای تواتر معنوی کرده اند یعنی حق را در درون خویش دیده اند .. در تعریف تواتر  آمده که برای حصول اطمینان باید نشانه ها  در شخص با اندازه ای باشد که انسان اطمینان پیدا کند مثلآ در مورد زکریا سوره مریم آیه ۱۵ آمده سلام بر او باد روزی که متولد شد و روزی که می میرد و روزی که زنده برانگیخته می شود

یا در مورد عیسئ سوره مریم آیه ۳۱ و سلام بر من روزی که متولد شدم و روزی که می میرم و روزی که زنده برانگیخته شوم در حدیث ماثور نقل شده که در یوم قیامت حضرت فاطمه هنگام عبور از صراطی ( پل صراط )  بی پرده و نقاب در انظار جلوه گر خواهد شد   ما حضرت فاطمه را  در روح و صفات حضرت طاهره دیدیم که در بدشت بی نقاب که در آن زمان از روی این پل که همان صراط بود رد شد

  ما شهادت بیش از بیست هزار نفر را دیدیم که    پیشنهاد  تقیه برای نجات  جانشان به آنها داده شد ولی چنان در درون به تواتر رسیده بودند که  حق را در درون خو یش می دیدند و شهادت  را بخاطر تحقق وحدت عالم انسانی و برای رفاه الکل العالم   افتخار  میدانستند تمام ادیان منتظر ۲ ظهور در روز قیامت، یا #آخرالزمان یا رستاخیز یا #یوم_الحساب و… هستند: . مسیحیان منتظر : مسیح و #ایلیا . یهودیان : رب الجنود و #مسیح . مسلمانان: شیعه : #امام_زمان و #رجعت_حسینی. اهل سنت مهدی و رجعت عیسی . زرتشتیان: #هوشیدر_ماه و #سوشیانت .  بنابراین موعود اسلام همان موعود مسیح همان موعود یهود و همان موعود زرتشت است .

میدانیم که حروف مقطعه رموزی را آشکار میکنند.  . طبق احادیث در «بحار ج۸۹ ص۳۷۵ و بر اساس سعید بن جبیر، ابن مسعود، ابن عباس در این حروف اسم اعظم خداوند هم نهفته است. . که در پستهای قبل گفته شد «بهاء» که با عدد ۹ ابجد رمز گذاری شده اسم اعظم خداوند است. . در اوستا این نام با عدد ۹۹۹۹۹ رمزگذاری شده بود و ۵ بار تکرار اشاره به عدد ۵ ابجد و کلمه «باب» است. .  در حروف مقطعه قرآنی «طه» نیز به ط= ۹ بمعنای #بهاء و ه = ۵ و برابر با باب میباشد. .

  یکی دیگر از رموز حروف مقطعه اشاره به سال ظهور #قائم و قیامت است. . . در تفسیر صافی ج۱ص۹۴ . امام باقر : نشانه اين در كتاب خداوند در حروف مقطعه است، هرگاه آن‏ها را بدون تكرار شماره كنى. هيچ‏يك از حروف مقطعه نيست مگر اينكه چون مدتش بگذرد يكى از فرزندان هاشم پس از گذشت آن به پا خواهد خاست…هنگام [المص] قيام كند و قائم ما هنگام منقضى شدن آن در «المر» به پا خواهد خاست. پس اين را بفهم و مخفى بدار. .  «پس #حروف_مقطعه را که بشماریم تا انتهای «المر» تاریخیست که قائم بپاخیزد» . 

از اول میشماریم «الم + الم+ المص + الر + الر + الر + المر = ۷۱+۷۱+ ۱۶۱ +۲۳۱+۲۳۱+۲۳۱+ ۲۷۱ = ۱۲۶۷. . ۱۲۶۷ سال از زمان دعوت علنی قریش توسط حضرت محمد، تا بعثت #حضرت_باب . . در  #المص تا #المر را با تشدید های موجود در #قرآن اگر بشماریم: ۱۲۰۹ یعنی قرن ظهور موعود. .  در تفسیر شیخ احمد احسائی میگوید الف را پشت صاد باید قرار داد: یعنی المص بشود لمصا = ۱۰۰ + ۱۶۰ که میشود ۲۶۰ ه.ق اشاره به ظهور حضرت باب در ۱۲۶۰ . . . #امام_زمان #بهاییت #بهائیت #بهائی

اشاره مولوی به ظهور بها،الله

مولوی » دیوان شمس » غزلیات  1474 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم بسی علتیان را ز غم بازخریدیم

سبل‌های کهن را غم بی‌سر و بن را ز رگ هاش و پی‌هاش به چنگاله کشیدیم طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم

بپرسید از آن‌ها که دیدند نشان‌ها که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان غریبانه نمودند دواها که ندیدیم سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیم همه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم

مپندار که این نیز هلیله‌ست و بلیله‌ست که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدند دگر لاف مپران که ما بازپریدیم حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم تعالیم شفا بخش حضرت بهالله با اظهار امر ایشان در بغداد رسما شروع شد سبل‌های کهن را غم بی‌سر و بن را ز رگ هاش و پی‌هاش به چنگاله کشیدیم

خرفاتی که ادیان کهن گرفتار آن شدند را ریشه کهن می‌کنیم دواها که ندیدیم اشاره به تعالیم نوین این امر مبارک مپندار که این نیز هلیله‌ست و بلیله‌ست که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم این تعالیم الهی است که با رسم و روسوم متداول قدیمی فرق دارد حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم برای شفای مریض از روسوم پوسیده گذشته استفاده نمیکنیم ما با اندیشه و خرد شفا میدهیم هلیله‌ = از درختان نواحی حاره است که میوه اش مصرف طبی دارد بلیله‌ = ثمر میوۀ درختی شبیه هلیله با پوست خاکستری یا زردرنگ که بومی هند است و مصرف دارویی دارد عقاقیر = ادویه قاروره = شیشه‌ای که ادرار بیمار را برای معاینه یا تجزیه در آن می‌ریزند . . حاشیه‌ها تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید … حجت اله نوشته: باسلام من این شعر رو برای دوستم که دکتر طب سنتی واسلامی هست خوندم به این نتیجه رسیدیم که مولانا علم طب را به درستی درک مینموده واین کلمات ودرمان ها را برای اثبات طبابت نفس انسان اوده است.ومیگوید طبابت من مانند طبیبان نیست که قاروره میگیرند تابتوانند تشخیص مرض دهند ودرمان کنند بلکه ما با اندیشه درمان میکنیم. اقای محمد جعفر مصفا بهتر اشارات مولوی را زیبا بیان مینماید .باید از چشم او نیز نگاهی دوباره به غزلیات شمس انداخت 👆⚐ حسین نوشته: در بیت دوم مصرع دوم: ز رگ هاش و ز پی هاش به چنگاله کشیدیم صحیح است. 👆⚐ عباس نوشته: حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم تعالیم شفا بخش حضرت بهالله با اظهار امر ایشان در بغداد رسما شروع شد سبل‌های کهن را غم بی‌سر و بن را ز رگ هاش و پی‌هاش به چنگاله کشیدیم خرفاتی که ادیان کهن گرفتار آن شدند را ریشه کهن می‌کنیم دواها که ندیدیم اشاره به تعالیم نوین این امر مبارک مپندار که این نیز هلیله‌ست و بلیله‌ست که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم این تعالیم الهی است که با رسم و روسوم متداول قدیمی فرق دارد حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم برای شفای مریض از روسوم پوسیده گذشته استفاده نمیکنیم ما با اندیشه و خرد شفا میدهیم هلیله‌ = از درختان نواحی حاره است که میوه اش مصرف طبی دارد بلیله‌ = ثمر میوۀ درختی شبیه هلیله با پوست خاکستری یا زردرنگ که بومی هند است و مصرف دارویی دارد عقاقیر = ادویه قاروره = شیشه‌ای که ادرار بیمار را برای معاینه یا تجزیه در آن می‌ریزند 👆⚐ همایون نوشته: باور جلال دین بر آن است که دو نوع پزشک و دو گونه پزشکى در اولین حکایت مثنوى (ماهنامه) هم در داستان پادشاه و کنیزک به این نکته بسیار مهم که قلب عرفان اوست اشاره میکند و عقیده دارد که پزشکان معمولى بیمارى هاى ساده را با دارو هایى که مى شناسند معالجه میکنند ولى انسان گرفتارى هایى هم دارد که این پزشکان چاره و درمانى براى آنها ندارند و او عرفان خود را چاره آن مى داند که بجاى هلیله و سرکنگبین، از سخن شیوا و خبر هاى خوش و اندیشه هاى شاد بهره مى گیرد 👆⚐  تائید این نوشته توسط استادان ادبیات درگوگول https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=https://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1474/&ved=2ahUKEwibhfr60_LuAhVGbs0KHX0oDnEQFjAAegQIARAC&usg=AOvVaw1-8VQnEjOrT9MIdURPUln2&cshid=1613625799179

انسان کامل کیست ؟

 حضرت عبدالبها، فرموده اند : جمیع کمالات و فضائل صفت انسان است و جمیع رذائل صفت انسان . و همچنین تفاوت بین افراد نوع انسانرا ملاحظه نمائید که حضرت مسیح در صورت بشر بود و قیافا در صورت بشر حضرت موسی انسان بود و فرعون انسان هابیل انسان بود و قابیل انسان جمال مبارک انسان بود یحیی انسان اینست که گفته میشود انسان آیت کبرای الهی است یعنی کتاب تکوین است زیرا جمیع اسرار کائنات در انسان موجود است . پس اگر در ظلّ تربیت مربّی حقیقی بیفتد و تربیت شود جوهر الجواهر گردد نور الانوار شود روح الارواح گردد مرکز سنوحات رحمانیّه شود مصدر صفات روحانیّه گردد مشرق انوار ملکوتی شود مهبط الهامات ربّانی گردد و اگر چنانچه محروم بماند مظهر صفات شیطانی گردد جامع رذائل حیوانی شود مصدر شؤون ظلمانی گردد . اینست حکمت بعثت انبیا بجهت تربیت بشر تا این زغال سنگ دانه الماس شود و این شجر بی ثمر پیوند گردد و میوه ای در نهایت حلاوت و لطافت بخشد . و چون باشرف مقامات عالم انسانی رسد آن وقت دیگر ترقّی در مراتب کمالات دارد نه در رتبه زیرا مراتب منتهی شود لکن کمالات الهیّه غیر متناهی است پیش از خلع این قالب عنصری و بعد از خلع ترقّی در کمالات دارد نه در رتبه . مثلاً کائنات منتهی بانسان کامل گردد دیگر یک موجودی بالاتر از انسان کامل نیست لکن انسان که برتبه انسان رسید دیگر ترقّی در کمالات دارد نه در رتبه چه که دیگر رتبه ای  بالاتر از انسان کامل نیست که انسان انتقال بآن رتبه کند فقط در رتبه انسانیّت ترقّی دارد زیرا کمالات انسانیّه غیر متناهیست مثلاً هر قدر عالم باشد مافوق آن تصوّر گردد و چون کمالات انسانیّه غیر متناهی است  پس بعد از صعود از این عالم  نیز ترقّیات در کمالات تواند نمود .  ص ۱۷۹ مفاوضات کل افوام بشری ارتباط و  آمیزش داشته باشه بنابر ابن  انسان کاملی وجود نداشت زیرا تمام ادیان از ارتباط و آمیزش با پیروان ادیان دیگر را ممنوع کرده بودند  نظریه انسان کامل را بی‌تاثیر از عرفان ایرانی نیز ندانسته‌اند. انسان کامل با مفهوم انسان نخستین در عرفان ایرانی که همان کیومرث است، شباهت دارد؛ کسی که فرزند خدا تصور شده و روح او را جزیی از روح خداوند دانسته‌اند و عهده‌دار وظایف و امور جهانی است. .یهودیت و نظریه انسان کامل کمال‌پذیری انسان از منظر همه ادیان الهی در ارتباط با خداوند که واجد همه کمالات است و با اطاعت او امکان‌پذیر خواهد بود؛ به همین دلیل نظریه انسان کامل در تمامی ادیان در ارتباط بین انسان و خدا تدوین می‌گردد. نظریه انسان کامل در یهودیت که در قالب واژه‌هایی مانند «لوگوس» و «آدم قدیم» یا «آدم عِلوی» شناخته می‌شود، اشاره به موجودی آسمانی دارد که خدا او را به صورت خود آفریده و بر تمامی موجودات برتری داده است. بر اساس اندیشه‌های یهودی چنین انسانی، نخستین مظهر خداست که بدون وابستگی به تعلیم، دستیابی مستقیمی به واقعیت‌ها دارد و به عنوان نایب خدا عمل کرده و خدا از طریق او با جهان ارتباط می‌یابد. یهودیان مصداق خاصی برای این شخصیت معرفی نمی‌کنند و معتقدند همه انسان‌ها به درجات متفاوتی در او سهیم هستند. این موجود آسمانی که در نظر یهودیان، هم  دارنده همه اوصاف و کمالات است و به عنوان عالم صغیر همه قوای موجود در عالم کبیر را به صورتی خُرد و کوچک دارد، واسطه و وسیله آفرینش خلقت نیز است. ..مسیحیت و نظریه انسان کامل ..عیسی مسیح از نظر مسیحیان تنها مصداق انسان کامل در جهان بوده است. مسیحیان وضع اولیه انسان را به صورت و شبیه خدا بیان می‌کنند چراکه روح خداوند در او دمیده شده و خصوصیاتی مانند عقل، وجدان و اراده را دارا است. چنین انسانی به نظر آنها به دلیل داشتن صفات الهی از همه جانداران برتر است و قدوسیت دارد. بر اساس نظرات مسیحی زمانی که آدم و حوا مرتکب گناه شدند از آن مقام سقوط کردند؛ ولی شباهت آنها با خدا کاملا از میان نرفت تا زمانی که حضرت عیسی ظهور کرد. طبق اعتقاد مسیحیان عیسی تنها انسانی است که با دارا بودن خصوصیاتی مانند عصمت، محبت و نجات بخشی نسبت به دیگران و مقام شفاعت به چنین جایگاهی دست پیدا کرده است. مسیحیان با استناد به این جمله عیسی که می‌گوید: «کامل باشید همانطور که پدرآسمانی‌تان کامل است» معتقدند کامل شدن تنها با تسلیم کردن محض قلب و اراده شخص به خدا و ایمان داشتن به او از طریق عیسی مسیح امکان دارد. بر اساس نظر آنان و مسلمانان و بهودیان  به دلیل فطری بودن گناه  و  اینکه دین خودشان آخرین مد است امکان دستیابی به کمال اخلاقی و مذهبی در این دنیا وجود ندارد و باید منتظر دنیای پس از مرگ بود تا بتوان ترقی و پیشرفت نامحدود داشت. در صورتی که اینجور نیست با ظهور حضرت بها،الله انسان در همین دنیا میتوان  کمال اخلاقی دست پیدا کند بنابر این انسان های کامل همان بهائیان می باشند  که در عمل با کل اقوام و نژاد های مختلف آمیزش و رفت و آمد دارنداگر انسان متصف به کمالات و صفات حق و قادر بر تدبیر عالم نباشد، خلیفه نخواهد بود زیرا خداوندتعالی تمام صفات کمالی را دارا است و عالم تحت تدبیر اوست. پس خلیفه او نیز باید متصف به کمالات او و قادر بر تدبیر عالم باشد، تا جانشین او گردد: اگر در آدم جمیع آنچه رعایا می‌خواهند، رعایایی که خداوند وی را بر آنان خلیفه گردانید، نباشد، خلیفه نیست. پس ناچار باید آنچه را که بدان نیاز است واجد باشد وگرنه بر ایشان خلیفه نیست. بنابراین صحیح نیست خلافت مگر برای انسان کامل (ابن‌عربی 1400 ق : 55). هر فردی از افراد نوع انسانی دارای این خلافت است، چنان‌که خداوند سبحان می‌فرماید:«وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفین فیه» (الحدید، 7). انسان خلیفه خداست و حق‌تعالی اداره ملک خود را به انسان سپرده است. اما مالک حقیقی فقط خداست و انسان، تنها مقام وکالت را داراست (ابن‌عربی 1400 ق : 71). انسان کامل حامل امانت و عهد الهی در مرآت حق است. او تجلی صفات و مفصل اسماء و موضع نظر حق به خلق و عرش و کبرياست. انسان کامل سرّ  و حيات ساری در جهان است.([3]) او در رأس اسماء الهی و بعبارتی جميع اسماء الهی است زيرا که خداوند در وی تجلّی کلی کرده است.([4]) از لحاظ صفات: انسان کامل تمامی صفات حسنه را داراست که همه ناشی از ذات الهی است. بحسب افعال: انسان کامل افعالش همانند افعال خداست و مانند افعال الهی همة کائنات را در بر گرفته و بر تمامی زمان و مکان و مواد و حرکات ماديات و ابداعيات و مجردات نيز اثر دارد. به این موضوع اشاره نمودیم که : در تعریف انسان کامل گفته شده کسی که بتواند با کل افوام بشری ارتباط و  آمیزش داشته باشه بنابر ابن  انسان کاملی وجود نداشت زیرا تمام ادیان از ارتباط و آمیزش با پیروان ادیان دیگر را ممنوع کرده بودند  نظریه انسان کامل را بی‌تاثیر از عرفان ایرانی نیز ندانسته‌اند. انسان کامل با مفهوم انسان نخستین در عرفان ایرانی که همان کیومرث است، شباهت دارد؛ کسی که فرزند خدا تصور شده و روح او را جزیی از روح خداوند دانسته‌اند و عهده‌دار وظایف و امور جهانی است. .یهودیت و نظریه انسان کامل کمال‌پذیری انسان از منظر همه ادیان الهی در ارتباط با خداوند که واجد همه کمالات است و با اطاعت او امکان‌پذیر خواهد بود؛ به همین دلیل نظریه انسان کامل در تمامی ادیان در ارتباط بین انسان و خدا تدوین می‌گردد. نظریه انسان کامل در یهودیت که در قالب واژه‌هایی مانند «لوگوس» و «آدم قدیم» یا «آدم عِلوی» شناخته می‌شود، اشاره به موجودی آسمانی دارد که خدا او را به صورت خود آفریده و بر تمامی موجودات برتری داده است. بر اساس اندیشه‌های یهودی چنین انسانی، نخستین مظهر خداست که بدون وابستگی به تعلیم، دستیابی مستقیمی به واقعیت‌ها دارد و به عنوان نایب خدا عمل کرده و خدا از طریق او با جهان ارتباط می‌یابد. یهودیان مصداق خاصی برای این شخصیت معرفی نمی‌کنند و معتقدند همه انسان‌ها به درجات متفاوتی در او سهیم هستند. این موجود آسمانی که در نظر یهودیان، هم  دارنده همه اوصاف و کمالات است و به عنوان عالم صغیر همه قوای موجود در عالم کبیر را به صورتی خُرد و کوچک دارد، واسطه و وسیله آفرینش خلقت نیز است. ..مسیحیت و نظریه انسان کامل ..عیسی مسیح از نظر مسیحیان تنها مصداق انسان کامل در جهان بوده است. مسیحیان وضع اولیه انسان را به صورت و شبیه خدا بیان می‌کنند چراکه روح خداوند در او دمیده شده و خصوصیاتی مانند عقل، وجدان و اراده را دارا است. چنین انسانی به نظر آنها به دلیل داشتن صفات الهی از همه جانداران برتر است و قدوسیت دارد. بر اساس نظرات مسیحی زمانی که آدم و حوا مرتکب گناه شدند از آن مقام سقوط کردند؛ ولی شباهت آنها با خدا کاملا از میان نرفت تا زمانی که حضرت عیسی ظهور کرد. طبق اعتقاد مسیحیان عیسی تنها انسانی است که با دارا بودن خصوصیاتی مانند عصمت، محبت و نجات بخشی نسبت به دیگران و مقام شفاعت به چنین جایگاهی دست پیدا کرده است. مسیحیان با استناد به این جمله عیسی که می‌گوید: «کامل باشید همانطور که پدرآسمانی‌تان کامل است» معتقدند کامل شدن تنها با تسلیم کردن محض قلب و اراده شخص به خدا و ایمان داشتن به او از طریق عیسی مسیح امکان دارد. بر اساس نظر آنان و مسلمانان و بهودیان  به دلیل فطری بودن گناه  و  اینکه دین خودشان آخرین مد است امکان دستیابی به کمال اخلاقی و مذهبی در این دنیا وجود ندارد و باید منتظر دنیای پس از مرگ بود تا بتوان ترقی و پیشرفت نامحدود داشت. در صورتی که اینجور نیست با ظهور حضرت بها،الله انسان در همین دنیا میتوان  کمال اخلاقی دست پیدا کند بنابر این انسان های کامل همان بهائیان می باشند  که در عمل با کل اقوام و نژاد های مختلف آمیزش و رفت و آمد دارند .. اگر انسان متصف به کمالات و صفات حق و قادر بر تدبیر عالم نباشد، خلیفه نخواهد بود زیرا خداوندتعالی تمام صفات کمالی را دارا است و عالم تحت تدبیر اوست. پس خلیفه او نیز باید متصف به کمالات او و قادر بر تدبیر عالم باشد، تا جانشین او گردد: اگر در آدم جمیع آنچه رعایا می‌خواهند، رعایایی که خداوند وی را بر آنان خلیفه گردانید، نباشد، خلیفه نیست. پس ناچار باید آنچه را که بدان نیاز است واجد باشد وگرنه بر ایشان خلیفه نیست. بنابراین صحیح نیست خلافت مگر برای انسان کامل (ابن‌عربی 1400 ق : 55). هر فردی از افراد نوع انسانی دارای این خلافت است، چنان‌که خداوند سبحان می‌فرماید:«وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفین فیه» (الحدید، 7). انسان خلیفه خداست و حق‌تعالی اداره ملک خود را به انسان سپرده است. اما مالک حقیقی فقط خداست و انسان، تنها مقام وکالت را داراست (ابن‌عربی 1400 ق : 71). انسان کامل حامل امانت و عهد الهی در مرآت حق است. او تجلی صفات و مفصل اسماء و موضع نظر حق به خلق و عرش و کبرياست. انسان کامل سرّ  و حيات ساری در جهان است. او در رأس اسماء الهی و بعبارتی جميع اسماء الهی است زيرا که خداوند در وی تجلّی کلی کرده است. از لحاظ صفات: انسان کامل تمامی صفات حسنه را داراست که همه ناشی از ذات الهی است. بحسب افعال: انسان کامل افعالش همانند افعال خداست و مانند افعال الهی همة کائنات را در بر گرفته و بر تمامی زمان و مکان و مواد و حرکات ماديات و ابداعيات و مجردات نيز اثر دارد  

آمدم مجلس ترحیم خودم

آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه ی آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداستواعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبی ها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
“مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم”راستی این همه اقوام و رفیقمن خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه ی یک مجلس ختم،
دوستانی دارمهمه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
“من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته ی قبل به او، راز دلم را گفتم”
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است…

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفتچه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیآمد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: “که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم”

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله ی مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
!زنده باشم تنها،
!مرده در جمع رفیقان عزیز…

آمدم مجلس ترحیم خودم!
نوبت من چو رسید
رخصت یک دم دیگر چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودنِ در بین شما را آوردنام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
من به او می‌گفتم کارهایی دارم ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق‌ها بالاهر چه در کاغذ امروز نوشتی تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه‌ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود
 نمره‌ات را تو بگیرمن به او می‌گفتم: مادرم را تو ببین
نگران است هنوز
تاب دوری مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام مرا می‌گوید
پدرم، اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز درون شیشه‌ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید
معجزاتی بکنند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینها
راستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
من گمان می‌کردمنوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد
من حلالیت بسیار که باید طلبم
من گمان می‌کردم مثل هر دفعه قبل
باز بر می‌خیزم، من از این بستر بیماری و تبراستی یادم رفت من حسابی دارم
که نپرداخته‌ام
قهرهایی بوده‌ست
که مرا فرصت آشتی نشده است
می‌توانی بروی؟ چند صباحی دیگر
فرصتی را بدهی؟

او به آرامی‌ گفت: این دگر ممکن نیست
و اگر هم بشود وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگین‌تر و حسابی بسیار
 که نپرداخته‌ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم بر جای گذاشترفت تا روز حساب، نمره‌اش را بدهند
چشم من، خیره به دیوار بمانددست من، از لبه تخت به پایین افتاد
قلبم آرام گرفت
نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد
و سکوتی که شنید
خبر رفتن من را به عزیزانم داد
وه! چه غوغایی شد
یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست که سردم نشود
مادرم گوشه تخت زانو زد،
سر من را به بغل سخت فشردچشم‌هایم را بست، گفت ای طفلک مادر اکنون
می‌توانی که بخوابی آرام
پدرم، دست مرا سخت فشرد
و خداحافظی تلخی کرد
جانمازم بوسید گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
یک نفر آمد و او را برداشت
و به او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمی دست برادر را
احساس نمی‌کردم هیچ
باورم شد که مرا می‌خواند
و دلش سخت مرا می‌خواهد
یک نفر تسلیتی داد و مرا برد که برد
جای سردی بودم، سردتر از نفس هرچه رفیق
صبح فردا همگی جمع شدند
با لباسان سیاه و نگاهانی سرخ
پیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من می‌گفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی‌دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است
دستتان درد نکند،ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود
کجی روبان هم، ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می‌کرد
که من خوب و عزیز
ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان
که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم
همه را می‌دیدم
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی‌دیدمشان
همه آنهایی که نمی‌دانستم،
عشق من در دلشان نا پیداست
واعظ از من می‌گفتحس کمیابی بود
از نجابت هایم، از همه خوبی‌هاموبه خانمها گفت: اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین‌ترراستی اینهمه اقوام و رفیق
من خجل از همه‌شانمن به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه‌شان آمده‌اند چه عزادار و غمینمن نشستم به کنار همه‌شان
وه! چه حالی بودم، همه از خوبی من می‌گفتندخاطراتی از من، که پس از رفتن من ساخته‌اند
از رفاقت‌هایم، از صمیمیت دوران حیاتروح من غلغلکش می‌آمد
گر چه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا، یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت، چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت، فلک گلچین است خواست شعری خواند
که نیامد یادشحسرت و چای فرو برد به یک لحظه رفیق
روح را خاصیت خنده نبودیک نفر هم می‌گفت:
من و او،  وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او راز دلم را گفتم
و عجیب است مرا،او سه سال است که با من قهر است
یک نفر ظرف گلابی آورد و کتاب قرآن

اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیممجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیدهرسم دیرین این است،ما بدان جا برویم،سوگواری بکنیم”
عهد ما نیست ،به دیدار کسی،کو زنده است،دل او شاد کنیمکار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود،چه بود؟آه یادم آمد،صله ی مرحومانواعظ آمد پایین،مجلس از دوست تهی گشت عجیبصحبت زنده شدن چون گردید،ذکر خوبی هایمهمه بر لب خشکید
ملک از من پرسید:پاسخت چیست؟بگو؟تو کنون می آیی؟یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

خبر رفتن من را به عزیزانم دادوه! چه غوغایی شد
یک نفر جیغ کشیدخواهرم پنجره را بست که سردم نشود
مادرم گوشه تخت زانو زد،سر من را به بغل سخت فشردچشم‌هایم را بست، گفت ای طفلک مادر اکنونمی‌توانی که بخوابی آرام
پدرم، دست مرا سخت فشردو خداحافظی تلخی کرد
جانمازم بوسید گوشه ساک نهادو برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
یک نفر آمد و او را برداشتو به او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب استمن که مدتها بود گرمی دست برادر را
احساس نمی‌کردم هیچباورم شد که مرا می‌خواند
و دلش سخت مرا می‌خواهدیک نفر تسلیتی داد و مرا برد که برد
جای سردی بودم، سردتر از نفس هرچه رفیقصبح فردا همگی جمع شدند
با لباسان سیاه و نگاهانی سرخپیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاکچه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم افزودنداشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من می‌گفتندذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی‌دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشتدست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب استدستتان درد نکند،ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خداعکس اعلامیه هم عالی بود
کجی روبان هم، ایده نابی بودمتن خوبی که حکایت می‌کرد
که من خوب و عزیزناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلانکه بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرمرخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودمهمه را می‌دیدم
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی‌دیدمشانهمه آنهایی که نمی‌دانستم،
عشق من در دلشان نا پیداستواعظ از من می‌گفتحس کمیابی بوداز نجابت هایم، از همه خوبی‌هاموبه خانمها گفت: اندکی آهستهتا که مجلس بشود سنگین‌ترراستی اینهمه اقوام و رفیقمن خجل از همه‌شانمن به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارمهمه‌شان آمده‌اند چه عزادار و غمینمن نشستم به کنار همه‌شانوه! چه حالی بودم، همه از خوبی من می‌گفتندخاطراتی از من، که پس از رفتن من ساخته‌انداز رفاقت‌هایم، از صمیمیت دوران حیاتروح من غلغلکش می‌آمدگر چه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا، یاد این جمله رفیقان آوردیک نفر گفت، چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت، فلک گلچین است خواست شعری خواندکه نیامد یادشحسرت و چای فرو برد به یک لحظه رفیقروح را خاصیت خنده نبودیک نفر هم می‌گفت:من و او،  وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او راز دلم را گفتمو عجیب است مرا،او سه سال است که با من قهر استیک نفر ظرف گلابی آورد و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به منگرچه برداشت رفیق لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر مایک نفر فاتحه‌ای خواند مرا و به من فوتش کرداندکی سردم شدآن که صد بار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتماشک در چشم عزادار و غمین

خوبی‌ام را می‌گفتچه غریب است مراآنکه هر روز پیامش دادمتا بیاید که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگزآمد آنجا دم در، با لباس مشکی،

خیره بر قالی ماندگرچه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی
باز هم فهمیدم، من از خرده صوابی، نتوانم که ستاندآن ملک آمد باز آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می‌خواهمخبر آورد مرا، می‌شود برگردی

مدتی باشی در جمع عزیزان خودتنوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبرو به آرامی‌ به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا می‌خواهندفرصتی هست مرا، می‌شود برگردم

من نمی‌دانستم، این همه قلب مرا می‌خواهندباعث این همه غم، خواهم شد

روح من، طاقت این گریه ندارد هرگززنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت: معذرت می‌خواهمگوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کردو برادر به شتاب، مضطرب رفت که رفت

یک نفر گفت که تکلیف مرا روشن کناگر او زنده هنوز است که باید برویم

اگر او مُرد خبر فرمایید تا که به خدمت برسیممجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
رسم دیرین این است ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیمعهد ما نیست به دیدار کسی کو زنده‌ست،
دل او شاد کنیمکار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟آه یادم آمد: صله مرحومان!

واعظ آمد پایینمجلس از دوست تهی گشت عجیبصحبت زنده شدن چون گردید
ذکر خوبیهایم، همه بر لب خشکیدملک از من پرسید: پاسخت چیست بگو
تو کنون می‌آیی؟یا بدین جمع رفیقان خودت می‌مانی؟

چه سؤال سختیبودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست، مرد 
كيوان شاهبداغی. 🌹
آمدم مجلس ترحیم خودم،همه را می دیدمهمه ی آنها که نمی دانستمعشق من در دلشان ناپیداستواعظ از من می گفت،حس کمیابی بوداز نجابت هایم،از همه خوبی هاو به خانم ها گفت:اندکی آهستهتا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمودو به آواز بخواند:”مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکچند روزی قفسی ساخته اند از بدنم”راستی این همه اقوام و رفیقمن خجل از همه شان من که یک عمر گمان می کردم تنهایمو نمی دانستم من به اندازه ی یک مجلس ختم،دوستانی دارم همه شان آمده اند،چه عزادار و غمینمن نشستم به کنار همه شانوه چه حالی بودم،همه از خوبی من می گفتندحسرت رفتن ناهنگامم،خاطراتی از منکه پس از رفتن من ساخته انداز رفاقت هایم،از صمیمیت دوران حیاتروح من غلغلکش می آمدگرچه این مرگ مرا برد ولی،گوییا مرگ مرایاد این جمله رفیقان آوردیک نفر گفت:چه انسان شریفی بودمدیگری گفت فلک گلچین است،خواست شعری خواندکه نیامد یادشحسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیقدو نفر هم گفتنداین اواخر دیدندکه هوای دل منجور دیگر بوده است

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق‌ها بالاهر چه در کاغذ امروز نوشتی تو، بس استوقت تمام است عزیز، برگه‌ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود نمره‌ات را تو بگیرمن به او می‌گفتم: مادرم را تو ببیننگران است هنوز
تاب دوری مرا، او ندارد هرگزخواهرم، نام مرا می‌گوید
پدرم، اشک به چشمش داردنیمی از شربت دیروز درون شیشه‌ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدیدمعجزاتی بکنند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینهاراستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوزمن گمان می‌کردمنوبت من به چنین سرعت و زودی نرسدمن حلالیت بسیار که باید طلبم

من گمان می‌کردم مثل هر دفعه قبلباز بر می‌خیزم، من از این بستر بیماری و تبراستی یادم رفت من حسابی دارمکه نپرداخته‌ام
قهرهایی بوده‌ستکه مرا فرصت آشتی نشده است
می‌توانی بروی؟ چند صباحی دیگرفرصتی را بدهی؟

او به آرامی‌ گفت: این دگر ممکن نیستو اگر هم بشود وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگین‌تر و حسابی بسیار که نپرداخته‌ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفتروح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسیدپیکر سردم بر جای گذاشترفت تا روز حساب، نمره‌اش را بدهندچشم من، خیره به دیوار بمانددست من، از لبه تخت به پایین افتادقلبم آرام گرفت
نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگزدکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشردو سکوتی که شنید

پدرم، اشک به چشمش داردنیمی از شربت دیروز درون شیشه‌ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدیدمعجزاتی بکنند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینهاراستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوزمن گمان می‌کردمنوبت من به چنین سرعت و زودی نرسدمن حلالیت بسیار که باید طلبم
من گمان می‌کردم مثل هر دفعه قبلباز بر می‌خیزم، من از این بستر بیماری و تبراستی یادم رفت من حسابی دارمکه نپرداخته‌ام
قهرهایی بوده‌ستکه مرا فرصت آشتی نشده است
می‌توانی بروی؟ چند صباحی دیگرفرصتی را بدهی؟

او به آرامی‌ گفت: این دگر ممکن نیستو اگر هم بشود وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگین‌تر و حسابی بسیار که نپرداخته‌ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفتروح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسیدپیکر سردم بر جای گذاشترفت تا روز حساب، نمره‌اش را بدهندچشم من، خیره به دیوار بمانددست من، از لبه تخت به پایین افتادقلبم آرام گرفت
نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگزدکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه

او به آرامی‌ گفت: این دگر ممکن نیستو اگر هم بشود وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگین‌تر و حسابی بسیار که نپرداخته‌ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفتروح مهمان تنم، چمدانش برداشت

https://images.app.goo.gl/zKpdbL6TRaxvh4S49

https://notebook.zoho.com/public/notes/bc1sz7340a48d31f84f5e8bb7a937298659f6